جمعه، 7 تیر 1387
تقي رحماني -چگونه نقدي بر شريعتي رواست، كه درمان درد ما هم باشد؛ اين نوشتار* شامل سه بخش است. بخش نخست درباره نقد روشنفكران ديني بر شريعتي است كه اين بخش آسيب شناسي اين نوع نقد را بيان مي كند. بخش دوم نگاهي به ديدگاه كلان شريعتي و مقايسه آن با ديدگاه ماركس و هايدگر است و بخش سوم نقد نگارنده بر شريعتي است.
نقد روشنگران ديني بر شريعتي
چه خوب است نقد منصفانه باشد. نقد بيرحمانه بوي خشونت مي دهد اما نقد كردن در جامعه ما بسيار سخت است. انديشمندان اين سرزمين فضاي نقد را با درشتي و تندي ميبندند و به نادرستي نقد خود را برنمي تابند.
به عنوان نمونه نگارنده به تفكيك در جريان روشنفكري مذهبي و ديني پرداخت. از سوي برخي از بزرگواران در نقد اين تفكيك برخوردهايي با اينجانب شد كه منصفانه نبود. بنده در نقد خود درمورد اين جريان واژگان بيرون آمده از دل بنيادگرايي دهه 1360 را به كار بردم. كه با اعتراضات گوناگون و سنگين از سوي اين جريان مواجه شدم.
در سخنراني دانشگاه علم و صنعت 25 خرداد 1386 به جاي واژه بنيادگرايي واژه جريان خط امام دهه 1360 را بكار بردم و باز تصريح كردم كه جريان روشنفكري ديني جريان مباركي است- و با توفيق خداوند ان شاءالله موفق كه شود- اما اين جريان در مقايسه با روشنفكران مذهبي خاستگاه به مسير تاريخي و حتي اهداف متفاوتي دارد و حتي همواره تأكيد كرده ام اين جريان داراي انديشمندان و متفكراني است كه با وجود تفاوت ديدگاه با ايشان، داراي صلاحيت و توان فكري هستند. با اين چند جمله مي خواهم نشان دادم كه تلاش كردم نقدي منصفانه به ديگران داشته باشم. اما بعد متوجه شدم كه بسياري از افراد اين جريان از نقد و بررسي انديشه و عملكرد خود در دهه 1360 راضي نيستند و آن را برنمي تابند.
اما روشنفكران ديني در نقد شريعتي چقدر انصاف نگه ميدارند؟
مجموعه اين جريان بخصوص دكتر سروش به شكل بارزي نقدي نه ميزان دقيق منصفانه به شريعتي وارد آورد كه محور آن بر ايدئولوژي انديشي شريعتي استوار بود. در سال 1369 سروش- شايد متأثر از كتاب فرانسوي نقد ايدئولوژي شايگان بود- و با توجه به مُد زمانه ايشان هر ايدئولوژي را شايسته اعدام دانست تا بتواند ذهن ايراني را از قيد و بند ايدئولوژي راحت كند و شريعتي مصداق ايدئولوژي انديشي معرفي شد. با اين وصف متهمي براي اعمال همه نادرستي هاي دهه شصت پيدا شده بود تا بتوان همه رفتارها بر گردنش گذاشت. اگرچه دكتر سروش در خرداد 1376 در لندن، از ايدتولوژي محبت شريعتي هم سخن گفت. اما در شهريور ماه سال 1379 در روزنامه ايران باز شريعتي را ايدئولوژي انديش خواند در سال 1384 در جواب به آقاي بهمني، شريعتي را شجاع و دلير، امانه عميق دانست. با اين وصف اين نوع برخورد دليرانه با شريعتي را مي توان با آخرين برخورد ايشان با جريان انقلاب فرهنگي و ستاد انقلابي فرهنگي، در تيرماه 1386 مقايسه كرد كه ايشان پذيرفتن حكم مسئوليت در ستاد انقلاب فرهنگي را به دليل محبوبيت مردمي رهبر انقلاب مي داند اما توضيح نمي دهد كه هم در اين حكم به ستاد و هم پيام نوروزي سال 1359 رهبر انقلاب اشاره شده بود. دانشگاهها بايد از اساتيد و نيروهاي وابسته به شرق و غرب پاكسازي شود.
به عبارتي دكتر سروش به دليل محبوبيت رهبر انقلاب حكم ايشان را در مورد تصفيه دانشگاه از اعمال شرق و غرب پذيرفته اند.
اگربه مصداق ضرب المثل يك سوزن به خود و يك جوال دوز به مردمي بخواهيم اين نقد سروش به يك متفكري است كه يك سال قبل از انقلاب مرحوم شده و رهبر انقلاب در سال 1356 حتي در پيام تسليت دانشجويان از به كار بردن واژه مرحوم براي شريعتي پرهيز كرده در همان پيام دانشجويان را از انحراف فكري پرهيز مي دهد و دكتر يزدي را خطاب خود قرار مي دهد.
بايد پرسيد چگونه است رهبر انقلاب- با هر دليلي- در مورد شريعتي موضع مثبت ندارد اما به دكتر سروش جوان انسان اعتماد دارد كه وي را عضو ستاد انقلاب فرهنگي مي كند يا ميتوان از دكتر سروش پرسيد كه در سال 1360 شما براي دفاع از مكتب اسلام در كنار آقاي مصباح يزدي نشستيد تا ايدتولوژي شيطاني نقد كنيد، اما آيا آقاي مصباح يزدي حاضر بود در كنار شريعتي با ماركسيستها مناظره كند.
به هر حال شريعتي مبلغ تز اسلام منهاي روحانيت شده بود. اگر اين ديدگاه شريعتي عجولانه و قابل نقد است. همچنين انقلاب قبل از آگاهي را فاجعه مي دانست.
ايدئولوژي انديشي شريعتي هر چه بود با مكتبي بودن مرحوم مطهري بسيار متفاوت بود. دكتر سروش در نقد شريعتي دلير است. اما اين متفكر ارجمند در نقد بر خود اين چنين دلير نيست حتي هنوز حاضر نيست فرمان رهبر انقلاب به ستاد انقلاب فرهنگي را دوباره مرور كند تا بسياري از ابهامات بر طرف شود. در حاليكه شمس ال احمد يكي از اعضاي ستاد به صراحت مي گويد كه يكي از وظايف اين ستاد تصفيه دانشگاهها بود.
در همين زمره مي توان از روشنفكران ديني ديگر مثال زد كه درشريعتي روايتي استبداد مييابند، امافراموش ميكنند كه شريعتي متفكري ايده ساز بود كه قرائتهاي گوناگون از آن مي شود.
اما كدام قرائت به شريعتي نزديكتر بود مسئله مورد تأملي است.
به تصريح آقاي علوي تبار در مصاحبه با روزنامه اعتماد نزديكترين قرائت به شريعتي از سوي آرمان مستعصفين مطرح مي شد كه چهره هاي شاخص جريان روشنفكري ديني امروز اين جريان را خطرناك ارزيابي مي كردند. باز به تصريح علومي تبار جريان روشنفكري ديني امروز آن روز به سوي مرحوم مطهري رفت، دكتر سروش در رساي استاد مطهري ويژه نامهاي دو جلدي قطوري را تدارك ديد. كه امروز شايد حاضر نباشد كه حتي يكي از آن مقالات را در مجموعه زير نظر خود به چاپ برساند.
آقاي مهاجراني در سال 1361 در روزنامه اطلاعات شريعتي را ميوه كال زمانه خود خواند و بررسي انحراف شريعتي را با آراي مطهري خواستار شد. مرحوم مطهري كه در كتاب ريشه هاي انقلاب اسلامي، خواستار رهبري روحانيت بر انقلاب براي جلوگيري از انحراف روشنفكران شده بود.
همچنين آقاي محسن كديور كه همه رسالت و انديشه شريعتي را در امت و امامت وي خلاصه مي كند و شريعتي را محبوب دوره نوجواني و آقايان مطهري، طباطبائي، خميني و منتظري را محبوب دوران جواني خود مي داند و در دوران جواني شريعتي را هم با قرائت آقايان مطهري و طباطبائي و خميني و منتظري درك مي كند!
در همين راستا دانشجوي رشته فني- مهندسي به حوزه علميه ميرود اما بايد پرسيد ايشان كه در جواني به مطهري رسيده است، در دهه 1360 در قبال دگر انديشان و دموكراسي و عدالت چه موضع و عملكردي داشته است؟ آيا تاكنون اين عملكرد را نقد كرده است؟
در دهه 1360 شعارهاي دفتر تحكيم كه اين جريان سمبل آن است عبارت بودند از: مرگ بر امريكا، مرگ بر شوروي، مرگ بر التقاط و مرگ بر ليبرال، مرگ بر منافق و... در كجاي انديشه شريعتي مرگ بر التقاط و ماركسيسم وجود دارد؟ همه ميدانند كه بحث التقاط را مرحوم مطهري باب كرد و بعدسازمان مجاهدين انقلاب اسلامي آن را تبديل به يك مسئله براي حذف جريانات غير مكتبي كرد.
به عبارتي مرحوم مطهري ديگران را صاحب ايدئولوژي و اسلام را مكتب مي دانست و همه ايدئولوژي را نادرست و اسلام را تنها مكتب راستين قلمداد مي كرد. در همين زمره مي توان در مورد آقاي گنجي مثال آورد ايشان مبلغ آرا و آثار مرحوم مطهري و تقليد از رهبر انقلاب بوده است. فردي با حرارات آقاي اكبر گنجي را مي توان تصور كرد كه در هر جايي باشد رفتارش چگونه است؟
در ضمن آقاي گنجي يكبار در پاسخ مقاله خبرنگار روزنامه انتخاب اعلام كرد دهه 1360 را نقد نمي كند گفت نمي خواهد زير پاي خود را خالي نمايد. به عبارتي ايشان هنوز به نقد خاص از گذشته خود اقدام نكرده است در عوض متهم رديف اول براي همه گناهان را پيش كشيد كه آن شريعتي مرحوم شده در 1356 ميباشد؛ آقاي گنجي روحيه راهاندازي جنگ صليبي مخالفان خود دارد در نتيجه نقدش به نفي ميانجامد البته در مورد جريان روشنفكري ديني يا جريان طرفدار مرحوم مطهري در 1360 سخن بسياري مي توان گفت و از انديشه و اعمالشان مثالها فراوان آورد.
تا اينجاي نوشتار مشخص شد جريان روشنفكري ديني از شريعتي متأثر نبوده بلكه مطهري را در جايگاهي بالاتر از شريعتي قرار مي داده است. -در دهه شصت- آراي شريعتي را از طريق ديگران تعديل يا اصلاح مي كرده مجاهدين خلق نيز شريعتي را با قرائت مسعود رجوي و ميراث سازمان تعديل و تبيين مي كردند، جنبش مسلمانان مبارز شريعتي را با ديدگاه دكتر پيمان تعديل و تبيين مي نمودند. در اين ميان جمعي نيز شريعتي را اصل مبنا مي گرفتند كه اين جريانها عبارت بودند از كانون ابلاغ انديشه شريعتي، آرمان مستعصفين، موحدين انقلابي، پيشتازان و گروه توحيدي حديد.
مجموعه اين جريانات آنان قدرتمند نبودند كه جريان اصلي زمانه خود باشند و به گفته آقاي علوي تبار اين جريان گرايش در سال 1360 در كشمكش سه جريان سياسي فكري دهه 1360 نقش چنداني نداشت.
به عبارتي آراي شريعتي در هر جريان، ديگر نقش مهمي در رفتارها، باورهايشان نداشت؛ آنان ققط از ادبيات شريعتي استفاده ميکردند! در ميان خط اماميها آراي مرحوم مطهري و تقليد از رهبر انقلاب نقوذ داشت و در ميان مجاهدين خلق شريعتي روشنفکري بود که در نهايت طرفداران آن بايد در نظم سازماني مجاهدين قوام مييافتند و خود را با بينش مجاهدين توحيدي ميکردند. بينش شريعتي به عبارتي در سالهاي 1359 تا 1369 از صحنه اصلي ديدگاههاي مطرح در جامعه خارج شد و نتيجه اين حذف به باور نگارنده زمينه ساز خشونت بيشتر در جامعه شد.
در اين ميان گروههايي که آراي شريعتي را اصل ميگرفتند، همه اين جريانات در نقد مشي مسلحانه، عدم حمايت سازمانهاي روشنفکري در کشمکش بني صدر و حزب جمهوري و ضرورت کار آگاهي بخش با مردم و با يکديگر مشترک بودند.
همه اين جريانات اين مواضع را از آراي شريعتي برگرفته بودند.
اين جريانات مخالف اصل ولايت فقيه و حق ويژه روحانيت بودند. اين ديدگاه را با ديدگاه دکتر سروش در مصاحبه با نشريه سروش جوان در سال 1361 مقايسه کنيد که مصداق عيني رابطه امت با امامت است. در سراسر آن مصاحبه دکتر سروش نامي از شريعتي نميآورد. اما در عمل رابطه امت و امامي با رهبر انقلاب برقرار ميکند، به عبارتي رابطه امت و امامتي دکتر سروش نيازي به نظريه شريعتي ندارد. حال همين مصاحبه را بگذاريد در کنار مصاحبه ايشان با روزنامه همشهري که ميگويد من از زماني که کتاب ولايت فقيه رهبر انقلاب را در سالهاي قبل از انقلاب خوانده با اين کتاب و نظريه مسئله داشته ام. در حاليکه ما ميدانيم که شريعتي از رهبر انقلاب به عنوان مرجع شجاع ياد کرده اما در سال 1355 ايشان، حتي آيت الله طالقاني و... ديگران را صاحبان آراء انديشه، تفکر نميداند. تاريخ سي ساله بيژن جزني را البته به ياد آوريم وي در آن کتاب شانس روحانيت و آقاي خميني را در نهضت و تحولات ايران در برخورداري از اقبال عمومي بالا ميداند. همه ميدانيم زمان نگارش اين کتاب به سالهايي باز ميگردد که شريعتي هنوز کار خود را شروع نکرده بود.
پي نوشت:
1- شريعتي علي، م، آ، 1، حسينيه ارشاد، تهران، بي تا، ص 8 و 141
*اين مطلب سال گذشته به رشته نگارش درآمد. اما با توجه به جو و فضايي که در آن زمان به وجودآمد، از انتشار آن انصراف حاصل گرديد.
منبع:روز