مشکل از کجاست
چهارشنبه، 10 مهر 1387

محمد كاظمي

 
هوشنگ ماهرويان در مقدمه ي كتاب “استبداد ايراني ما” چنين مي نويسد:
«بعد از سال 57 واقعه ي مهمي رخ داد. واقعه ي مهم اين بود كه در علت يابي استبداد چشمانمان را از خارج برگردانيم و به خودمان نگريستم و در اين نگريستن بود كه همه چيز را به خارج و امپرياليسم نسبت نداديم. تازه پي برديم كه اين استبداد ايراني رابطه ي مستقيم و علي با امپرياليسم و شاه ندارد. يعني مسئله پيچيده تر از اين هاست. اگر علل اين استبداد دروني باشد ديگر غلبه بر آن هم به اين سادگي ها نيست. بايد آن را ريشه يابي نمود و از ريشه ها آن را خشكاند كه اگر از ساقه ها آن را قطع كنيم آن چنان كه در 57 كرديم‏‏‎، ريشه ها باز جوانه مي زند و استبداد ايراني را تداوم مي بخشد.»
بي شك اين گفته راه گشاي بسياري از مشكلات ماست، چنانچه پيش تر هر موضوعي را به بيگانگان و استعمار نسبت مي داديم اكنون ديگر هيچ بهانه اي براي اين موضوع نداريم. تجربه نشان داده است كه در اين سي سال كه بخش بسيار كوچكي از تاريخ چندين هزار ساله ي ايران است دغدغه هاي بسياري براي قشر روشن فكر جامعه وجود داشته و دارد از جمله نبود آزادي بيان،حقوق شهروندي،احترام متقابل ملت-دولت و… كه مرور زمان نشان داده است كه تقريباً هيچ يك از آن ها به آرمان هاي خود نزديك هم نشده اند و هيشه مردم يا برخي مسئولين آن را به گردن اين حزب و آن حزب يا بيگانگان انداخته اند غافل از اين كه كرم خرما توي خرماست! موضوع مهم اينجاست كه آن كس كه سخن از آزادي بيان يا احترام متقابل مردم وحكومت مي زند خود بايد هم از مباني آنچه كه از آن سخن مي گويد آگاه باشد و هم اين كه در اندازه ي كوچك تر يعني در بين خانواده، دوستان و همكاران خود آن را به كار بندد و در يك جمله به آن معتقد باشد. براي مشخص تر شدن موضوع مثالي مي آورم. چنان چه كسي در محفلي روشن فكري قرار گيرد كه در آنجا سخن از مباحث فوق شود و وي سخنان مزبور را با شور و حرارت يشنود و به اطرافيانش انتقال دهد ولي در مرحله ي عمل به هيچ يك از آن ها پايبند نباشد و چنانچه از او بپرسند كه اين مطالب را كجا خواندي پاسخي نداشته باشد، مي شود آن چه كه اكنون به گونه اي انبوه در ايران يافت مي شود: سخنوران بي علم و عمل! كه بيش از هر چيز آبروي معتقدين واقعي اين افكار را مي برند و سپس آبروي خود را.
در حقيقت براي محقق شدن خواسته هاي گفته شده در آغاز بايد بپذيريم كه برخي از رفتارها و هنجارهاي معمول جامعه درست نيست و بايد اصلاح شود. براي اصلاح كردن هم در آغاز بايد از خود آغاز كنيم يعني ببينيم ميزان مطالعه ي خود در طول سال چه ميزان است؟ در طول روز چند بار هنجارهاي مورد نظر خود را زير پا مي گذاريم؟ چقدر به حق و حقوق ديگران احترام مي گذاريم؟ و اين خود مرحله اي است بسيار مهم و رنج آور چرا كه به هنجارهاي گذشته تعلق خاطر بسيار داريم و جدايي از آن بسيار سخت و زمان بر است.
ولي متاسفانه مي بينيم كه تحقق بسياري از موارد فوق الذكر دغدغه ي اصلي مديران و مسئولين نيست و شوربختانه ديده مي شود كه به هيچ روي به امر پژوهش خاصه در موارد فوق به طور دانشگاهي پرداخته نمي شود و اگر هم بشود از پشتيباني لازم و امكان اجرا برخوردار نيست و بعضاً هم به گونه اي كاملاً دولتي و با نتيجه ي مشخص انجام مي گيرد. با اين حال دوباره بايد تاكيد كرد كه براي رسيدن به جامعه ي آرماني مورد نظر به زمان بسياري نيازمنديم و يكي از بنيان هاي اصلي رسيدن به اين امر آزادي انديشه و راي در همه ي امور است كه به اين راحتي نمي توان آن را در جامعه ي استبداد زده ي ايران پياده كرد. آزادي به معناي واقعي آن زماني محقق مي شود كه در كنار آن امنيت وجود داشته باشد تا با سوء استفاده كنندگان و جلوگيرندگان آن برخورد شود تا نه دچار هرج و مرج شويم و نه استبداد. حقوق شهروندي زماني محقق مي شود كه هيچ يك از مردم ايران صرف داشتن مذهب يا اعتقادي خاص هيچ برتري نسبت به ديگر ايراني از هر عقيده يا مذهب ديگر در هيچ موضوعي نداشته باشد. حقوق شهروندي آن گاه پياده مي شود كه هم در قانون اساسي وارد شود و هم قانون براي همه پياده شود بدون مصلحت و شرايط ويژه!. برابري و شايسته سالاري زماني پياده مي شود كه فرد برگزيده ي هر سازمان يا ارگاني نخست متخصص باشد سپس متعهد. تعهد هم در ادارات و سازمان ها يعني به موقع آمدن سر كار،كار ارباب رجوع را انجام دادن و تعهد اخلاقي داشتن نسبت به كار نه هيچ چيز ديگر! موضوعي كه شوربختانه بسيار با آن مواجهيم و هميشه مديرانمان از خود مي پرسند كه چرا مغزهاي متفكرمان از ايران مي روند؟! غافل از اين كه يك قانون نانوشته در مديريت وجود دارد كه هيچ گاه يك مدير ارشد مديري لايق تر از خود را به عنوان زيردست انتخاب نمي كند چرا كه اگر چنين كند سوء مديريت خودش بر كاركنان و مردم روشن مي گردد، پس از خود ضعيف تر را مي گذارد و او نيز مدير و كارمندي ضعيف تر را زير دست مي گذارد و مي شود يك دايره ي باطل كه پيشرفت در آن بسيار كند صورت مي گيرد.
هر آن چه كه در بالا آمد را مي توان تنها در يك جمله خلاصه كرد و آن هم احترام است. ما هنوز نخواستيم به يكديگر احترام بگذاريم يا بهتر بگويم همت والايي هم از سوي ارگان هاي ناظر و آموزشي براي اين امر انجام نمي گيرد تا گفتماني باز و به دور از تشويش و جنگ و خونريزي در جامعه شكل گيرد.

بالا^^