نجات بهرامی
سالها پيش از ميلاد مسيح هنگامي كه "ديوجانس" حكيم يوناني در كوچههاي آتن و در روز روشن با چراغ به دنبال انسان ميگشت، شايد باور نميكرد كه اين انديشه او تا قرنها و هزارهها بعد از مرگش، همواره در ذهن انسانهايي از نوع خودش باقي بماند و آنها را به دشمني با تمدن رايج بشري بكشاند. تمدني كه به اعتقاد آنها طبيعت زيباي انسانها را آلوده به شرارت و بيعدالتي كرده، و براي رفع اين آلودگيها هم چارهاي جز بازگشت به طبيعت و رها شدن از قيد و بند قوانين و ضوابط اجتماعي وجود ندارد.
اين اعتقاد كه در يونان باستان در افكار و اعمال گروهي به نام (كلبيون) به رهبري "آنتيس تن" از شاگردان سقراط متجلي شده بود، پس از قرنها (و اين بار به شكلي عينيتر و در عرصه نظريات اجتماعي) مجال بروز و ظهور يافته و يكي از بزرگترين فيلسوفان قرن هجدهم اروپا یعنی ژان ژاك روسو را شيفته خود كرد.
قضاوتي كه تركيب افكار و عقايد روسو را تشكيل ميدهد و تمام آثار آينده روي بر پايه آن قرار ميگيرد، اين است كه انسانها خوب به دنيا ميآيند ليكن جامعه آنها را شرور ميسازد.
اين قضاوت كه به منتهاي درجه انقلابي بود، نطفهاي را به وجود آورد كه اغلب آشوبهاي ويرانگر قرون 18، 19 و 20 از آن زاده شدند. زيرا نتيجه الزامي اين طرز تفكر آن است كه با تغيير قواعد و ضوابط اجتماعي، بشريت قادر خواهد بود تا نيكي و پاكي اوليه خود را بازيابد. (1) شايد مهمترين ايرادي را كه ميتوان در اين نوع نظريهها ديد، فقدان نگاهي رئاليستي به انسان و عدم توجه به تاريخ بشر باشد كه همواره لبريز از خوبي و بدي و زشتي و زيبايي در كنار هم بوده است.
نظريات روسو كه در كتاب "گفتار درباره اصل عدم مساوات" آمده است، از جانب برخي معاصران وي مانند "ولتر" رفورميست بزرگ قرن هجدهم فرانسه، مورد حمله قرار گرفته است. او به مدينه فاضله كه ساخته خيال علماي قانون و سياست است بدگمان بود و اعتقاد داشت كه اجتماع با گذشت زمان پيشرفت ميكند و مساله آن است كه ما چگونه ميتوانيم فقر و بيچارگي و بيعدالتيهاي محيطي را كه در آن زندگي ميكنيم، كمتر سازيم. او در كتاب "دنيا بدانسان كه ميگذرد" داستانی را برای ما شرح ميدهد كه چگونه يكي از فرشتگان فرستادهاي را به شهر پرسپوليس ميفرستد تا گزارش كند كه آيا اين شهر بايد ويران شود يا نه.
فرستاده ميرود و از فساد و معايبي كه در آن جا ميبيند متوحش ميشود و از تهيه گزارش بيمناك ميشود و يكي از بهترين ريختهگران را انتخاب ميكند تا مجسمه كوچكي از تركيب خاك و سنگ و فلزات (گرانترين و بيقيمتترين فلزات) بسازد. سپس آن را پيش فرشته ميبرد و ميگويد: آيا اين مجسمه كوچك را به خاطر اين كه همه آن از طلا و الماس نيست ميشكني؟ فرشته متوجه ميشود و از ويران كردن پرسپوليس پشيمان ميشود. (2)* نفرت از جامعه غيراتوپيايي و تمدن رایج بشري يكبار ديگر در قالب نظريات مارکس و انگلس مخصوصاً ديالكتيك تاريخي ماركس كه به ايجاد جامعهاي بيطبقه ميانجامد، خود را در تاريخ زندگي بشر نشان داد و "انقلاب" به عنوان تنها راه نابودي بيعدالتي و شرارت، همچون معشوقي زيباروي، عاشقان برابري و عدالت را به سوي خود ميخواند، در حالي كه فيلسوفان لیبرال علي الخصوص كارل.پوپر فيلسوف قرن بيستم، به مقابله آن رفتند. اگر بخواهيم دلايل پوپر براي مخالفت با اتوپياگرايي را ذكر كنيم، احتمالاً مهمترين دليل وي همان استدلال ولتر در قرن هجدهم خواهد بود كه جامعه با گذشت زمان و به صورت تدريجي بايد به كمال خود نزديك شود و زير و رو كردن يك جامعه در مدت زماني خاص به قصد ايجاد جامعه برتر و مدينه فاضله، فاجعه به بار ميآورد. او معتقد است كه ايجاد اتوپيا كاري غيرعلمي و غيرعقلاني است. زيرا: اولاً: تجديد ساختمان جامعه امري كلي است و لازمه آن وجود علم از امور مسلم است و انسان اين معرفت و علم را در اختيار ندارند و آگاهي بر امور مسلم هم بايد بر پايه تجربه استوار شود. ثانياً: نفس انديشه و ايده ايجاد اتوپيا معرفتي است كه همانند ساير معرفتها در معرض ابطال پذيري قرار دارد و بعيد نيست كه پس از ويراني جامعه به منظور ايجاد اتوپيا و پس از تحمل هزينههاي جبران ناپذير به جامعه، تازه متوجه ميشويم كه آن انديشهاي را كه صحيح ميپنداشتيم، نادرست و لذا مصداق جهل بوده است.
دليل ديگر پوپر براي رد مهندسي اجتماعي اتوپياپي يا "سراب گرا" اين است كه به اعتقاد وي، "تعهدات مهندسان اتوپياگرا آن قدر بزرگ و كلي است كه تحقق آنها در زمان حيات خود آنها و ديگر جانشينانشان غيرممكن است و در نتيجه وعدههاي آنها براي عملي شدن، به زمان بيشتري نياز دارند. در اين زمان طولاني انقلابات روحي زيادي (به علت شرايط مختلف) در مردم پديد ميآيد و در قلمرو سياست تجربهها و آزمايشهاي مختلفي پا به ميدان ميگذارند. پس لزوماً در انديشهها و آرمانها نيز تغييراتي حاصل ميشود و با گذشت زمان حكومتي كه در نظر سازندگان آن آرماني مينمود، ممكن است در ديد جانشينان بعدي به هيچ وجه آرماني نباشد. اگر بپذيريم كه هدف غايي سياسي احتمالاً در مسير تحقق خود دچار تغييرات مكرري ميشود، پس نفس روش آنان كه ميخواهند اول يك هدف غايي سياسي مستقر سازند و بعد حركتي تدريجي به سوي آن را آغاز كنند، بي وجه و بي ربط از آب در ميآيد. بنابراين، عليرغم تمامي قربانيها و فداكاريهايي كه براي آن هدف غايي شده، احتمال دارد كه پويندگان آن هرگز به مقصد نرسند. (3)
از طرفي پوپر عقيده دارد كه انسان نميتواند براي انسان ديگر نسخهاي در حد و اندازه خوشبخت كردن او تهيه كند. زيرا او بدون هيچ تزلزلي معيارهاي برتر خود را بر ديگران تحميل ميكند و رسالتي براي سعادتمند كردن ديگران بر دوش خود احساس ميكند. در حالي كه كمك كردن به ديگران را ميتوان به عنوان وظيفهاي اخلاقي بر دوش گرفت، اما تلاش براي خوشبخت كردن آنها منجر به وارد شدن به خلوت همان كساني ميشود كه ما نسبت به آنها نيت خير داريم. و در نتيجه اين كار عدم تساهل ميگسترد، جنگهاي مذهبي راه مياندازد و ميخواهد ارواح انسان را با تفتيش و شكنجه رهايي بخشد. اين است كه هرگونه تلاش براي گستردن بهشت بر روي زمين مطمئناً جهنم به همراه ميآورد (4). او در مقابل مهندس اجتماعي اتوپياپي از مهندس اجتماعي جز به جز يا خرده كار دفاع ميكند و اعتقاد دارد كه در اين روش هم ميتوان تصوير از يك جامعه آرماني در ذهن داشت. اما مزيت اين روش در اين است كه مهندس اجتماعي طرح خود را در كل جامعه مورد آزمايش قرار نميدهد و اگر هم روشهاي خرده كار با شكست مواجه شوند، تاثير چنداني بر روي اجتماع نميگذارند و به زودي نتايج اين شكست جبران ميشود. اما در مهندس اتوپياپي كه كلي نگر است، طرح آنها حداقل در محيطي به بزرگي يك جامعه بايد مورد آزمايش قرار گيرد و مثلاً آزمايش سوسياليسم را نميتوان محدود و منحصر به چارديواري يك كارخانه يا يك دهكده كرد؛ زيرا نتيجه آزمايش در اين صورت قابل اعتنا نميباشد. از طرفي اين نوع طراحي اجتماعي هيچ گاه باعث فشار بر مردم در جامعه در مقياس وسيع نميشود، در حالي كه مهندس اجتماعي اتوپياپي براي تاسيس خود در زمان طولاني مجبور است صداي انتقادها را خفه كند و به قول لنين بايد پوست تخم مرغ را بشكند تا بتواند" اوملت" درست كند. در نتيجه اين نوع نگرش به جامعه، به احتمال زياد به توتاليتاريانيسم منجر ميشود. در حالي كه در اصلاح تدريجي و جز به جز بين گونه آسيبها به حداقل ميرسد.
البته بايد توجه داشت كه مخالفت پوپر با مهندسي اجتماعي اتوپياگراي به اين علت نيست كه هيچ آرزويي در زندگي بشر قابل تحقق نيست، بلكه او اعتقاد دارد كه بسياري از آرزوهاي انسان كه روزگاري تخيل محسوب ميشدند، امروزه به تحقق پيوستهاند؛ اما تحقق آنها تدريجي و از راه مهندسي اجتماعي خرده كار بوده است. مثل تاسيس نهادهاي مختلف براي تامين صلح و امنيت كه در يك فرآيند تدريجي و تكاملي به تحقق پيوسته است.
در نهايت پوپر زيبايي گرايي و كمال دوستي را كه در طبع انسان وجود دارد، يكي از عوامل ايجاد تفكر اتوپياپي ميداند و ميگويد: اين نگرش هنگامي به وجود ميآيد كه انسان جهاني زيبا را در وهم و خيال خود ميپرورد و به بوي اوهام و خيالات خود مست و مسموم ميشود. وي از اين نگرش به "مسلك رمانتيك" تعبير ميكند و ميگويد اين مسلك شهر الهي خود را يا در گذشته ميجويد و يا در آينده. اما اين مسلك همواره به احساسات آدمي رو ميكند نه به عقل، و موعظه ميكند بر گرد به طبيعت و پيش به سوي جهان عشق و زيبايي!(5)
در اين جا جدولي كه بر اساس آن آموزههاي اتوپياپي سرانجام تبديل به توليتاريسم ميشود، آورده شده است. راه حل حاكميت آرمان گرا، در واقع روش هاي دولت نوتاليتر است.این فرایند برداشت نگارنده از اندیشه پوپر است.
شماره ويژگي اتوپيا فرايند تبديل راه حل حاكميت آرمان گرا
1 اتوپيا يك طرح بر اساس عقيده ای خاص است. هر طرح و عقيدهاي ابطالپذير است ايجاد تفكر رسمي و تبليغ آن با امكانات و قدرت زياد برای جلوگیری از فراموشی آرمانها.
2 ايجاد اتوپيا زمان زيادي لازم دارد درطول این زمان زياد آرمانها و مطلوبهاي مردم بر اثر شرايط مختلف عوض ميشود تبليغ آرمانهاي جعلي و سمبلهايي كه مردم با آن بيگانهاند
3 اتوپيانيستها سعادت مردم را وظيفه خود ميشناسند سعادت براي هر كسي ميتواند معني خاصي داشته باشد تودهاي كردن جامعه و سركوب خواستههاي آنها و نفوذ به حريم خصوصي آنها
4 اتوپيانيسم مسلكي رمانتيك است و با زيبايي گرايي پيوند دارد مطلوبهاي آن يا در گذشته است يا آينده زيرا زمان حال هميشه تركيبي از خوبي و بدي است بدبيني به زندگي عادي مردم و مصادره عقل به نفع هيجان و عشق در زندگي
پاورقی ها:
1-دکتر ابوالقاسم طاهری-تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب-نشر قومس-صص269-270
2-ویل دورانت-تاریخ فلسفه-ترجمه عباس زریاب-انتشارات علمی-فرهنگی- صص223-224
3-کارل پوپر-جامعه باز و دشمنان آن-ترجمه علی اصغر مهاجر-شرکت سهامی انتشار-ص181
4- همان-ص500
5-همان – ص189
بالا^^