اکبر گنجی
خدای سخنگو و پیامبر نامه رسان
عموم مسلمین قرآن را با تمام الفاظش، کلام خدای متشخص انسانوار می دانند.علامه طباطبایی در این خصوص می گوید:" عقیده عمومی مسلمین-که البته ریشه ی آن همان ظواهر لفظی قرآن است- درباره ی وحی قرآن این است که قرآن مجید به لفظ خود سخن خداست که به وسیله ی یکی از مقربین ملائکه که موجوداتی آسمانی هستند، به پیغمبر اکرم(ص) فرستاده شده است، نام این ملک یا فرشته، جبرئیل و روح امین است.سخن خدا را تدریجاً در مدت بیست و سه سال به پیغمبر اکرم (ص) رسانیده و به موجب آن به آن حضرت مأموریت داده شده که لفظ آیات آن را بر مردم بخواند"[1].
تبیین پدیده ی وحی با "خدای متشخص انسانوار سلطانی اعتبار ساز" کار چندان دشواری نیست. می توان تبیینی سازگار از نبوت در این چارچوب عرضه کرد. بر آن مبنا:
اولاً: عقل به تنهایی برای تأمین سعادت دنیوی و اخروی بشر کفایت نمی کند.اگر تمام آدمیان قوای ادراکی و عقلانی خود را جمع کنند و به کار برند ، نه تنها به فهمی واقعی از سعادت نهایی نائل نخواهند شد،بلکه راههای وصول به سعادت را هم در نخواهند یافت.
ثانیاً: بشریت بدون راهنمایی خدا همچنان در گمراهی ، ضلالت و تاریکی گام بر خواهد داشت.
ثالثاً:نگاه داری مردم در گمراهی و ضلالت ، برای موجودی که قادر به نجات آنان است ، اخلاقاً امری قبیح است.
رابعاً: خدا که خیر مطلق است ، عمل غیر اخلاقی انجام نمی دهد.
خامساً: خدا بشر را از طریق انبیأ راهنمایی کرده است.انبیأ چیزهایی که آدمیان نمی دانند را به آنها می آموزانند: ما لم تکونوا تعلمون: و آنچه را که نمی دانستید به شما یاد دهد(بقره 151 و 239). پیامبر هم به روشهای عقلانی به آن نکات دست نمی یابد، بلکه همه ی نکات را خدا به او می آموزاند: و انزل الله علیک الکتاب والحکمه و علمک ما لم تعلم: خدا بر تو کتاب و حکمت نازل کرد و چیزهایی به تو آموخت که از پیش نمی دانسته ای(نسأ، 113).اگر خدا موجودی متشخص و انسانوار نباشد، تمام این نظام فرو خواهد ریخت. برای اینکه موجود متشخص انسانواری وجود ندارد تا سخن بگوید، نماینده و سخنگو داشته باشد، فرستاده اش اطلاعیه های او را به اطلاع مردم برساند. در پرتو خدای غیر متشخص، تجربه وحیانی بنیانگذاران ادیان به نحو دیگری تفسیر می شود.
قائلان به کلام باری، تاکنون دلیلی برای صدق مدعای خود عرضه نکرده اند. در مباحث جاری در این خصوص ، آنان با استناد به آیات قرآن ، مدعای خود را تکرار می کنند. اما سنت تفسیری نشان می دهد که مفسران آیات کریمه ای که با عقل(فلسفی – علمی) تعارض داشته باشند را تأویل می کنند. خدای قرآن، خدای متشخص انسانوار جسمانی - سلطانی اعتبار ساز است. عموم مفسران واقع گرا، که خدا را موجودی واقعی و مستقل از ذهن آدمی می دانند، اینگونه آیات را تأویل می کنند تا با غیر مادی بودن خدا سازگار شوند. در خصوص کلام باری ، می پرسیم چه براهینی برای اثبات صدق سخن گفتن خدا اقامه شده است؟ می گویند: برهان نداریم ، ولی آیات قرآن می گویند این آیات کلام خدا هستند. می گوئیم آیات همان کتاب هم می گویند خدا دارای جسم است، بر روی تخت می نشیند، خشمگین می شود،راه می رود(و قدمنا الی ما عملوا من عمل، فرقان، 23). اگر آیات جسم داشتن خدا، خدا را مجسم می کنند، آیات کلام الله بودن کتاب هم خدا را سخنگو خواهند کرد. ، اگر تأویل آیات جسم داشتن خدا مجاز باشد، تأویل آیات سخن گفتن خدا هم مجاز خواهد بود. برای اثبات عقلی این مدعا (قرآن کلام خداست)، یا معقول سازی آن، نمی توان به خود قرآن کریم استناد کرد. آنان که قرآن کریم را سخن خدا تلقی می کنند، بجای ارائه ی دلیل و برهان، دهها آیه ی کریمه را برای تحکیم مدعا عرضه می دارند، در حالی که تمام نزاع بر سر فهم و تفسیر همین مدعاست. باید با مباحث برون دینی(عقلی) روشن کرد که آیا خدا وجود غیر متشخص است ؟ یا موجودی است متشخص و انسانوار و سلطانی و اعتبارساز؟ حتی اگر خدا موجودی متشخص و انسانوار باشد، تاکنون دلیلی بر "صدق سخن گفتن خدا" ارائه نشده و بر "صدق سخن خدا بودن قرآن" نمی توان اقامه برهان کرد. نکات زیر شاید پرتوی بر محل نزاع بیفکنند:
1- تقدم اثبات وثاقت تاریخی متن بر بحث تعیین مولف قرآن : سه باور متعارض وجود دارد:
الف- قرآن کلام الله است.
ب- قرآن کلام محمد(ص) است.
ج- قرآن نه کلام خداست، و نه کلام محمد(ص). برخی از شبهات وثاقت تاریخی متن(قرآن قبل از پیامبر، قرآن پس از پیامبر) چنین ادعایی دارند.
اثبات وثاقت تاریخی متن ، منطقاً بر مسأله ی اینکه قرآن کلام چه کسی است ، تقدم دارد. اگر به تمام شبهاتی که در خصوص این مسأله مطرح شده پاسخ گفته شود و وثاقت تاریخی متن با شواهد و دلائل قانع کننده موجه شود ، حداکثر چیزی که تأئید خواهد شد این است که تمام سوره ها و آیات قرآن کلماتی هستند که از زبان پیامبر گرامی اسلام خارج شده است، نه اینکه قرآن کلام خداست. به عنوان مثال، کسی از ما می پرسد که مثنوی کتاب (سخن) چه کسی است؟ اگر ما موفق شویم با اسناد و شواهد موثق تاریخی نشان دهیم که این کتاب از آن مولوی است، در این صورت اثبات می شود که مثنوی کلام مولوی است. در این صورت این باوری صادق و موجه(معرفت) خواهد بود. حال شخص دیگری مدعی است که مثنوی سخن خداست که آن را به مولوی داده تا به اطلاع مردم برساند. آیا این مدعای دوم ، مدلل و قابل اثبات است؟ در واقع مسلمانها دو ادعا دارند : اولاً: تمام قرآن حاضر سخنانی است که مردم هم عصر پیامبر از زبان آن بزرگوار شنیده و آن را مکتوب کرده اند. ثانیاً: این کتاب سخن خداست. علم تاریخ راههای بررسی صحت و سقم مدعای اول را در اختیار آدمیان نهاده است. اما هیچ دانشی وجود ندارد(تاکنون) که راههای اثبات "صدق سخن خدا بودن قرآن" را به آدمیان بیاموزاند تا مدعیان آن را به باوری صادق و موجه(معرفت) تبدیل کنند. بدینترتیب، امکان تبدیل باور اول به معرفت(باور صادق موجه) وجود دارد، ولی تبدیل باور دوم به معرفت(باور صادق موجه)، امکان ناپذیر است.
2- مهبط وحی : در اینکه پیامبر گرامی اسلام واجد تجربه ای (تجربه دینی ؟ تجربه عرفانی؟ تجربه وحیانی ؟ تجربه مینوی؟ تجربه تفسیری؟ تجربه حس وار؟ و ...) بوده است ، اختلافی وجود ندارد، تمام مسأله ، مربوط به آن "تجربه" و تفسیر معقول آنست. هیچ کس در تجربه ای که پیامبر گرامی اسلام از سر گذرانده شرکت نداشته و همگان از آنچه بر او رفته است بی اطلاع اند. تمام کسانی که در طول تاریخ در خصوص این تجربه سخن گفته اند، مدلی برساخته اند تا آن تجربه را قابل فهم سازند. هیچ کس نمی تواند مدعی شود که مدلش منطبق با واقع است. قرآن فرآورده ی تجربه وحیانی پیامبر است. بنا بر ظواهر قرآن ، جبرئیل این کتاب را از سوی خدا به پیامبر رسانده است . این مدعا را چگونه باید فهمید؟
قرآن برخلاف نظر همه معرفت شناسان، قلب را به عنوان یکی از منابع معرفت معرفی می کند. فلسفه و علم مدرن برای قلب مطلقا شأن ادراکی قائل نیستند و بدینترتیب، این یکی از مصادیق تعارض عقل و وحی است:
افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او اذان یسمعون بها فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور: آیا در زمین گردش نمی کنند تا صاحب دلها یی گردند که بدان تعقل کنند و گوش هایی که بدان بشنوند؟ زیرا چشم ها نیستند که کور می شوند، بلکه دلها یی که در سینه جای دارند کور باشند(حج، 46).
در آیه ، تعقل و دیدن را به قلب نسبت داده است. این امر یکی از مصادیق تعارض علم و دین است. به گفته سید محمد حسین بهشتی، منظور از قلب یا دل "مرکز دستگاه گردش خون" است[2]. اگر قرآن می گوید که القلوب التی فی الصدور، یعنی همین قلب هایی که در سینه ها جای دارند، یعنی "همین اندام صنوبری شکل از اندام های ادراک است"[3].
در مسأله دریافت وحی هم، قرآن قلب پیامبر را دریافت کننده ی وحی معرفی می کند، نه گوش آن حضرت را. بدینترتیب ، یا جبرئیل با صدا الفاظ را خوانده ، و در این صورت قلب باید قادر به شنیدن باشد تا قلب پیامبر آن صدا ها را شنیده باشد، و یا اینکه مسأله شنیدن صدا نبوده است، بلکه دیدن چیزی یا چیز هایی بوده ، که در این صورت هم قلب باید قادر به دیدن باشد تا قلب پیامبر آن چیز ها را دیده و آن را وحی خوانده است. قرآن به صراحت تمام کوری را به قلب نسبت می دهد. در هر صورت، آیات مربوط به مهبط وحی، کار مفسران و متکلمان را بسیار دشوار کرده است. قرآن می فرماید:
-قل من کان عدواً لجبرئیل فانه نزله علی قلبک باذن الله: بگو هر کس دشمن جبرئیل باشد[بداند] که جبرئیل آن را به دستور الهی بر دل تو نازل کرده است(بقره، 97).
-نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین بلسان عربی: که روح الامین[جبرئیل] آن را بر دل تو فرود آورده است تا از هشدار دهندگان باشی، به زبان عربی شیوا( شعرا، 195-193).
-فاوحی الی عبده ما اوحی. ماکذب الفواد مارای. افتمرونه علی ما یری: آنگاه به بنده او آنچه باید وحی کند، وحی کرد. دل او در آنچه دید ناراستی نکرد. آیا شما با او درباره آنچه دیده است، مجادله می کنید(نجم، 12- 9).آقای طباطبایی در المیزان از امام جعفر صادق نقل می کند که جبرئیل وقتی نزد پیامبر گرامی اسلام آمد، "شصد بال داشت، و بر ساق پایش دری بود چون شبنمی که روی گیاهان می افتد. آن قدر بزرگ بود که بین آسمان و زمین را پر می کرد[4].
آقای طباطبایی چاره ای جز تأویل اینگونه آیات در پیش نداشته است. می گوید قلب در عرف قرآن به معنای نفس است. چرا؟ :"به دلیل اینکه در چندین جا درک و شعور و همچنین معصیت را که از آن نفس است، به قلب نسبت می دهد"[5]. علامه طباطبایی متافیزیسین است. متافیزیکی که او بدان باور دارد، درک و شعور و معصیت را از آثار نفس(= روح) می داند.ولی قرآن این آثار را به قلب نسبت داده است. تعارض عقل و وحی به ناگزیر کار را به تأویل می کشاند و ادعا می شود که قلب یعنی نفس. در حالیکه در دیگر آیات قرآن از روح و نفس بسیار سخن گفته شده است. مطابق مدل قرآن پیامبر با قلب خود مشاهداتی داشته که وحی نام گرفته است. پیامبر مدعی تجربه ی ادراکی خداوند نبود، قلب مبارک آن حضرت مهبط وحی بود. بازهم بر این نکته تأکید می ورزیم که در قرآن از نفس و روح در موارد مختلف سخن رفته است، لذا پیامبر با مشکل زبانی روبرو نبوده است تا نفس و روح خویش را مهبط وحی معرفی کند. مدافعان کلام خدا بودن قرآن باید توضیح دهند که قلب چگونه الفاظ و مفاهیم را دریافت و بدون دخل و تصرف ابلاغ می کند؟
طباطبایی مرتکب خطای دیگری هم شده است. او گمان کرده است که نفس قرآنی ، همان نفس(روح) فلاسفه ی مسلمان است. در صورتی که نفس در قرآن به معانی مختلف به کار رفته است، اما به معنای نفس فلاسفه به کار نرفته است. قرآن می گوید:
تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک: تو آنچه در نفس من هست می دانی و من آنچه در نفس تو هست نمی دانم(مائده، 116).مطابق روایت قرآن، در گفت و گوی خدا با عیسی، خدا از عیسی می پرسد آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را به عنوان دو خدا بجای خدا بپرستید؟ پاسخ عیسی منفی است. در ادامه عیسی به علم نامحدود خدا و دانش محدود خود اشاره می کند.نسبت دادن نفس به خدا، همان نفسی که عیسی داراست، در اینجا چه معنایی دارد؟
الله یتوفی الانفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی :خداوند نفس ها را به هنگام مرگ آنها، و نیز آن را که نمرده است در خوابش، می گیرد، سپس آن را که مرگش را رقم زده است ، نگاه می دارد، و دیگری را تا زمانی معین گسیل می دارد(زمر، 42). در این آیه مردن و خوابیدن توفی و قبض نفس تلقی شده است. آیه سه حالت برای آدمی در نظر گرفته است: الف- حالت بیداری: انسان دارای نفس است. ب- حالت خواب:انسان فاقد نفس است.ج- حالت مرگ: انسان فاقد نفس است. به نظر فلاسفه انسان در حالت خواب و بیداری دارای نفس(روح) است و فقط در حالت مرگ ، روح از بدن جدا می شود. اگر نفس قرآن با نفس فلاسفه یکی بود، آدمی در حالت خواب هم باید دارای نفس باشد، پس نفس قرآن با نفس فلاسفه متفاوت است. معنای آیه در گرو پاسخ به این پرسش است: چه چیزی در حالت بیداری وجود دارد، اما در حالت خواب و مرگ ، جسم فاقد آن است؟ در حالت بیداری آدمی خود آگاهی و دگرآگاهی دارد، یعنی از وجود غیر آگاه است. اما در حالت خواب فاقد آگاهی است.برخی بر این باورند که آدمی در حالت خواب حتی فاقد خودآگاهی است. به طور مسلم وجه تمایز خواب از بیداری این است که آدمی در حالت خواب از وجود غیر از خودش خبر ندارد. ولی در حالت بیداری امکان ندارد که از وجود غیر مطلع نباشد. دیگر آگاهی فقط در حالت بیداری وجود دارد، به محض اینکه فرد به خواب می رود، دیگر آگاهی از بین می رود. در حالت مرگ هم دیگر آگاهی از بین می رود. بنابر این نفس در آیه یاد شده به معنای دیگر آگاهی است. تمام صوری که آدمی در حالت خواب می بیند، از آن خود شخص است. تخیلات حالت بیداری هم به خود شخص تعلق دارند. در حالت بیداری وقتی در تخیل به پارک یا کنار دریا می روید ، این تخیلات از آن شماست. این دیگر آگاهی نیست. دیگر آگاهی یعنی وجود مستقل از شما. نفس فلاسفه موجود مجردی است که کارکردهای بسیاری(ادراک کلیات، تدبیر بدن، اراده، حس و حرکت، علم و...) دارد. دیگر آگاهی یکی از انواع علم است. از نظر فلاسفه انسان در حالت خواب فاقد دیگر آگاهی می شود، نه فاقد نفس(روح). از این رو وقتی قرآن می گوید در حالت خواب نفس را از او می گیریم ، منظور روح نمی باشد، بلکه منظور دیگر آگاهی است. آیه زیر هم بخوبی نشان می دهد که نفس قرآن با نفس فلاسفه فرق دارد:
کل نفس ذائقه الموت: همه نفوس مردنی هستند( انبیأ، 35). از نظر فلاسفه، مرگ، مرگ جسم است، نه مرگ نفس(روح)، بنابر این، نفسی که می میرد(نفس قرآنی)، نفس فلاسفه نیست. بنابر این، قلب و نفس قرآنی را نفس(روح) فلاسفه تلقی کردن، بلادلیل است.
وقتی کسی زبان قرآن را واقع گرایانه تفسیر می کند، باید بپذیرد که قلب پیامبر دریافت کننده ی وحی بوده است. پذیرش این امر، به تعارض دین با علم و فلسفه منتهی خواهد شد. اگر تأویل "دریافت کننده ی وحی" مجاز، بلکه ضروری، باشد، تأویل "فرستنده ی وحی" هم مجاز، بلکه ضروری، خواهد بود. همانگونه که قلب دریافت کننده ی وحی نیست، خدا هم فرستنده ی وحی نیست، چون خدا انسان نیست تا سخن بگوید.
اکبر گنجی
منبع: رادیو زمانه، 16 شهریور 1387
پاورقی ها:
1- علامه طباطبایی، قرآن در اسلام ، ص 90.
2- سید محمد حسین بهشتی، شناخت از دیدگاه قرآن، بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید آیت الله دکتر بهشتی، ص 198.
3- پیشین، ص 218.
4- المیزان، جلد 17، ص 7 .
5-- قرآن در اسلام، ص 102.
بالا^^