گورباچف ها و موگابه ها
یکشنبه، 17 شهریور 1387

احسان رمضانیان

با نزدیک شدن به سالهای پایانی قرن بیستم، اتحاد جماهیر شوروی که روزگاری قبله آمال بسیاری از رنج کشیدگان عالم بود، هر روز به سقوط و ورشکستگی نزدیکتر می شد. ورشکستگی که می توانست با خودخواهی و پافشاری حاکمان کرملین بر ایدئولوژی شکست خورده شان
، به فقر و فلاکت مردم شوروی و نهایتاً فروپاشی ویرانگر و افسار گسیخته این کشور بینجامد. این از خوش اقبالی ساکنان شوروی سابق بود که رهبری خردمند و با تدبیر چون گورباچف، زمامدار حکومت در روزهای واپسین شوروی بود. راست گفته اند که کارهای بزرگ تنها از انسانهای بزرگ بر می آید. شاهکار گورباچف در عیان کردن تو خالی بودن حکومت برآمده از ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم از آن جهت حائز اهمیت است که او نه در جایگاه اپوزیسیون، که صاحب قدرت اول سیستم محسوب می شد و بهتر از هر کس دیگری اسرار آنسوی دیوار آهنین را می دانست.
گورباچف هیچ کم نداشت از آنچه یک سیاستمدار می خواست. مگر یک سیاستمدار از دنیا چه می خواهد که او بدست نیاورده بود؟ قدرت، ثروت، نفوذ، معروفیت و هر آنچه که یک سیاستمدار از دنیا تمنا دارد، او یکجا داشت. حکمرانی بر بزرگترین کشور و مهمتر از آن، یکی از دو ابر قدرت دنیا، کم جایگاهی نیست. چه بسیار سیاست بازانی که در آتش وصال به چنان قدرتی سوختند و می سوزند و چیزی به کف نیاورده و نخواهند آورد. اما چه می شود که یک انسان به جایی می رسد که جاه و جلال را فدای مصالح مردم کشورش می کند؟ این کار چیزی جز از خود گذشتگی نیست. گورباچف نه تنها طومار اتحاد جماهیر شوروی را در هم پیچید، که میان تهی بودن اندیشه مارکسیم-لنینیسم را نیز عیان کرد. اندیشه ای که خود دست پروده اش بود و در رأس حکومت برآمده از آن قرار داشت. عیار خدمتی که او به مردم کشورش کرد، با هیچ محکی قابل سنجش نیست. گورباچف نه تنها ملتش را از زیر یوغ ایدئولوژی ویرانگر کمونیسم رهانید که میلیونها انسان ساده لوح و شوربخت را در سراسر جهان، از توهم خارج ساخت. کمونیسم به آخر خط رسیده بود و این را از همه بهتر، گورباچف می دانست. او دیوار آهنینی را فرو ریخت که در پس آن چیزی جز ناکارآمدی و فساد نبود.
اما در آن سوی دنیا و در زیمباوه شاهد حاکم مستبدی هستیم که قدرت را آنچنان در بر گرفته که گویی مادری فرزندش را. تورم فاجعه بار یازده میلیون درصدی این کشور، باعث نشده که موگابه در رفتارش تجدید نظر کرده و عطای قدرت را به لقایش ببخشد. همچون بختکی بر سرزمینی سابقاً آباد افتاده و گویی تنها مرگ او می تواند ملتی را از لوث وجودش نجات دهد. ره آورد جناب دیکتاتور برای ملت زیمباوه، فقر و فلاکت و انزوای بین المللی است. دولتهایی چون زیمباوه، کره شمالی و برخی کشورهای مشابه که رهبرانی خودکامه دارند، یا در دسته دولتهای منفور (Pariah) جای گرفته اند و یا در مسیر منفوریت (Pariahood) قرار دارند. دولتهای منفور اغلب در تلاشند که به یک متعادل کننده هسته ای به عنوان آخرین دستاویز بازدارندگی در برابر مخالفان خود دست یابند. بنابر این وجود اینگونه حکومتها مایه نگرانی جهان آزاد است.
نظام های توتالیتر و بعضاً ایدئولوژیک که از ناکارآمدی سیستمی در رنج هستند، اگر در چارچوب خود نتوانند چهره ای چون گورباچف را برای گذار مسالمت آمیز به نظم نوین مهیا کنند، به ناچار با بحرانی بغرنج دست به گریبان خواهند شد. بحرانهایی چون آشوبهای کور و انقلابهای خشونت آمیز که به گواهی تاریخ، اغلب زیان آور بوده اند تا سودمند. در دل هر حکومت خودکامه ای می توان با کمی دقت، کسانی چون گورباچف را یافت، همانطور که موگابه ها هم کم نیستند. مهم این است که اندک عقلای موجود در سیستم بتوانند ابتکار عمل را در دست بگیرند و دست موگابه ها را از امور کلیدی کوتاه کنند و راه را برای گذار کم هزینه باز کنند. در این بین احزاب اپوزیسیون و روشنفکران نیز باید با ایجاد فشار، کفه ترازو را به نفع گورباچف ها سنگین تر کنند.
ارمغان موگابه ها برای ملتهای خود چیزی جز فلاکت و بدبختی نیست. موگابه ها را در تاریخ باید در کنار آتیلا و چنگیز و استالین و هیتلر قرار داد که جنایتشان در حق بشریت بر همگان عیان است. کسانی که لجوجانه بر اعتقادات و ایدئولوژی های تاریخ مصرف گذشته شان پای می فشرند و مغرورانه بر اریکه قدرت تکیه زده اند، و با خودکامگی خود عملاً کشورشان را به بن بست همه جانبه رسانیده و در لبه پرتگاه قرار داده اند و کاری جز هدر دادن ثروتهای ملی ندارند، جنایتشان فرقی با خونخواران تاریخ ندارد. آنها دفعتاً می کشتند و اینها به مرگ تدریجی؛ کاری می کنند که مردمانشان بارها از خدا طلب مرگ کنند.
بر روشنفکران و سیاستمداران است که گورباچف های زمان خود را بشناسند و تقویت کنند. باشد که فردا، روز دیگری شود.

بالا^^