اکبر گنجی
قرآن محمدی(4)
بی دلیلی عصمت
تفسیر واقع گرایانه ی زبان دین، دینداران را با مسأله ی صدق گزاره های دینی و دلائل صدق باورها مواجه می سازد.یکی دیگر از باورهای نظام اعتقادات دینی مسلمین، مسأله ی عصمت انبیأ است. آیا این باوری صادق است؟ اگر این باور صادق است، آیا دلائل و شواهدی متقن حاکی از صدق این مدعا عرضه شده است؟
عصمت: شیعیان بر مبنای پیش فرضی نامدلل، همه ی پیامبران را معصوم فرض می کنند. عصمت نزد اینان دارای دو معنای حداکثری و حداقلی است. عصمت به معنای حداقلی، یعنی پیامبر در مقام دریافت، نگاهداری و ابلاغ وحی مصون از خطاست. عصمت به معنای حداکثری، یعنی انسان خطاناپذیر، لغزش ناپذیر، انسانی عاری از هرگونه خطا و گناه. به معنای دقیق کلمه، انسان نا انسان. این مدعا با انسان شناسی علمی- تجربی که انسانها را موجوداتی خطاکار می شناساند، تعارض دارد. بشریت آنگونه که خود را در تاریخ آفتابی کرده(انسان تاریخی) ، موجودی خطا کار است. انسان مصون از خطا، انسان نمی باشد. شیعیان به عصمت حداکثری باور دارند، برای اینکه دست کشیدن از عصمت حداکثری به معنای پذیرش امکان گناه و خطا در زندگی پیامبران است و این پیامدی است ناپذیرفتنی.به گفته ی شریف مرتضی، دلیل نفی تمام انواع معاصی(صغایر و کبایر، قبل و بعد از بعثت، عمداً و سهواً) از انبیأ به وسیله ی شیعیان، خارج کردن نبی از حوزه ی ذم و عقاب است:"ان الشیعه انما تنفی عن الانبیأ علیهم السلام جمیع المعاصی من حیث کان کل شیء منها یستحق فاعله الذم و العقاب"[1].ملاصدرا صدور افعال و گفتاری که نبی را مستحق ذم و عقاب ننماید، با عصمت سازگار می دانست.به تعبیر دیگر، وقوع سهو از انبیأ منتفی نمی باشد. مرتضی مطهری هم از معنای حداکثری عصمت دفاع می کرد.می نویسد:"عصمت یعنی مصونیت از گناه و اشتباه ، یعنی پیامبران نه تحت هواهای نفسانی قرار می گیرند و مرتکب گناه می شوند و نه در کار خود دچار خطا و اشتباه می شوند... گناه نکردن و اشتباه نکردن پیامبران معلول نوع بینش و درجه یقین و ایمان آنهاست"[2]. عدم گناه امری اکتسابی است ، اما عدم خطا معلول علم حضوری است و در علم حضوری خطا راه ندارد:"پیامبران الهی از درون خود با واقعیت هستی ارتباط و اتصال دارند در متن واقعیت، اشتباه فرض نمی شود"[3]. این نظریه چند اشکال مهم دارد:
اولا: برای رد خطا، مجبور می شوند به ارتباط درونی ، نه بیرونی، نبی با واقعیت هستی متوسل شوند. این سخن با سخن آنان که قرآن را حدیث نفس می دانند، چه تفاوتی دارد؟ علم حضوری ،علم به رخدادها، فرایندها و حالتهایی در درون آدمیان است، نه علم به جهان خارج. علم حضوری، علم هر کس به کیفیات نفسانی خودش می باشد.علم حضوری تماماً وابسته به شخص ادراک گر است. علم حضوری علم شخصی و منحصر به شخص ادراک گر است. بقیه انسانها نمی توانند نسبت به درونیات یک شخص خاص مدعی باور صادق موجه شوند. ادراک گر(عالم) ،حالات درونی خود (معلوم) را نزد خویش حاضر می یابد. علم به احوال درونی با علم به جهان خارج تفاوت بنیادین دارد.
ثانیاً: در علم حضوری،بنابر تعریف، هیچ کس(حتی فاسقان) خطا نخواهدکرد.در علم حصولی میان ادراک گر و امر ادراک شده فاصله وجود دارد. احتمال عدم مطابقت باورهای ما درباره ی جهان بیرونی با جهان خارج وجود دارد. باور متعلق به ذهن است ولی واقعیت بیرونی بیرون از ذهن است. اما در علم حضوری بین عالم(ادراک گر) و معلوم(ادراک شده) فاصله وجود ندارد و معلوم نزد عالم حاضر است. آیت الله منتظری هم برای تبیین خطا ناپذیری وحی به همین نظریه استناد کرده و می نویسند:" او با علم حضوری، عین حقیقت را می یابد و ادراک می کند. و قهراً اگر کشف حقیقتاً کشف باشد نه تخیل و گمان کشف، خطا و لغزش در آن امکان ندارد، زیرا در کشف، عین حقیقت در معرض دید شخص مکاشف و در حضور او قرار دارد نه صورت ذهنی از آن، و در حقیقت خارجی، خطا معنا ندارد"[4]. اگر این نظریه صادق باشد، بین نبی و غیر نبی در علم حضوری تفاوتی وجود ندارد. اگر علم حضوری علم بدون خطا باشد، علم حضوری کافران و فاسقان و منافقان هم بدون خطا خواهد بود.
از سوی دیگر، روشن است که در علم حضوری هم خطا می تواند راه داشته باشد، به همین دلیل آیت الله منتظری می نویسند"اگر کشف حقیقتاً کشف باشد نه تخیل و گمان کشف، خطا و لغزش در آن امکان ندارد". بدینترتیب دو نوع علم حضوری وجود دارد: علم حضوری حقیقی(صادق)، علم حضوری کاذب(تخیلی، ظنی). البته نوع دوم از نظر معتقدان، علم حضوری تلقی نمی گردد. محی الدین عربی از برخی از بزرگان اهل سلوک نقل می کند که در کشف خود شیعیان را به صورت خوک دیده اند:"و منهم رضی عنهم الرجبیون... و کان هذا الذی رایته قدا بقی علیه کشف الروافض... فکان یراهم خنازیر فیاتی الرجل المستور الذی لایعرف منه هذا المذهب قط و هو فی نفسه مومن به یدین به ربه فاذا مر علیه براه فی صوره خنزیر فیستد عیه و یقول له تب الی الله فانک شیعی رافضی ... فان تاب و صدق فی توبته رآه انسانا...: و دسته ای از آنان، رضی الله عنهم، رجبیون اند... و این شخص که من دیدمش در کشف و شهودی رافضیان(=شیعیان) را دیده بود.... آنان را به صورت خوک یافته بود. در آن حال، مردی پوشیده پیش او آمده او هرگز خبر نداشت که آن مرد پوشیده اهل مذهب رافضیان است ولی، در واقع، او متدین و مومن به مذهب رافضیان بود. وقتی این مرد پوشیده بر او گذر کرد او وی را به صورت خوکی دید. صدایش کرد و به او گفت: به پیشگاه خدا توبه کن، چرا که شیعی رافضی ای... پس اگر او توبه می کرد و صادقانه توبه می کرد، او وی را به صورت انسان می دید"[5]. به طور طبیعی شیعیان این کشف را کشف حقیقی نمی دانند، اما اهل تسنن معتقد به ابن عربی آن را کشفی صادق تلقی خواهند کرد. چه ملاکی برای تمایز کشف صادق از کشف کاذب وجود دارد؟ نمی توان به کشف نبی استناد کرد، برای اینکه محل نزاع این است که آیا در قرآن خطا وجود دارد یا نه؟ معتقدان به عدم خطا، برای توجیه نظر خویش به علم حضوری متوسل می شوند. وقتی کشف های کاذب بی شمار معرفی می گردد، نمی توان کشف نبی را به عنوان معیار کشف صادق از کشف کاذب معرفی کرد.
بر مبنای تعریف قائلان به علم حضوری، علم هر کس به نفس خود، یکی از مصادیق علم حضوری است. اکثر آدمیان در خودشناسی گرفتار خطا می شوند. نه تنها خطای در خودشناسی، بلکه فریب در خودشناسی هم امری رایج است.
ثالثاً: به فرض آنکه علم حضوری کاذب پذیرفته نشود، آیا امکان خطا در مرحله تبدیل علم حضوری به علم حصولی وجود ندارد؟ این نکته مورد تأئید قائلان به تفکیک علم حضوری از علم حصولی است. آیت الله منتظری در پاسخ این پرسش نوشته اند:" اگر مراد از آن سوال، جستجو کردن از دلیل و نحوه ی راه بردن و اطلاع و آگاهی پیدا نمودن به عدم خطای شخص مکاشف و وحی شده در حکایت از حقیقتی است که مدعی است حضوراً آن را یافته، جواب آن این است که در خصوص شخص پیامبر و معصوم(ع) که مورد بحث است، به هر دلیلی که عصمت او را اثبات کردیم، به همان دلیل، عدم خطای او در حکایت از حقیقت مکشوف و صداقت او در خبر از آن، اثبات می گردد"[6]. این استدلال دوری است، چون برای اثبات خطاناپذیری پیامبر(عصمت)، به علم حضوری توسل شده است. اما در مقام پاسخ به این پرسش اندیشه سوز که مگر در مرحله ی تبدیل علم حضوری به علم حصولی امکان خطا وجود ندارد؟، دوباره به عصمت انبیأ استناد می شود. به تعبیر دیگر، نبی خطا نمی کند، برای اینکه علم او از جنس علم حضوری است. نبی در مقام تبدیل علم حضوری به علم حصولی خطا نمی کند، چون معصوم است.
رابعاً: کلیه ی قائلان به تفکیک علم حضوری و علم حصولی، خطا را متعلق به علم حصولی می دانند. اما به گفته آقای طباطبایی، هر علم حصولی مسبوق به علم حضوری است. در نهایه الحکمه می نویسد :"والذی یهدی الیه النظر العمیق ان الحصولی منه(من العلم) ایضاً ینتهی الی علم حضوری"[7]. در اصول فلسفه و روش رئالیسم هم همین نظر را تکرار می نماید:"اگر بخواهیم به کیفیت تکثرات و تنوعات علوم و ادراکات پی ببریم، باید به سوی اصل منعطف شده، ادراکات و علوم حضوریه را بررسی نمائیم زیرا همه شاخه ها بالاخره به این ریشه رسیده و از وی سرمایه هستی می گیرند. علم حضوری است که به واسطه سلب منشأیت آثار به علم حصولی تبدیل می شود"[8]. از این رو، تمام خطا های علم حصولی به علم حضوری باز می گردند، برای اینکه علم حصولی محصول علم حضوری است.
خامساً:ملاصدرا، برخلاف مطهری و آیت الله منتظری،وحی را تماماً از سنخ علم حضوری نمی داند. به گمان وی، وحی دارای سه مرتبه است. در مرتبه ی اول، پس از اعراض نفس نبی از ملک و نظر به ملکوت، صور علمیه وحی در قوه ی عاقله یا خیال نبی ظاهر شده و پس از آن به صورت الفاظ به مراتب تخیل و حس تنزل می کند[9]. اما در بالاترین مرتبه، دریافت الفاظ و مفاهیم و صور علمیه مطرح نمی باشد، بلکه، نبی از طریق علم حضوری حقایق و اعیان وحی را مشاهده می کند[10].به گفته صدرا این همان مقامی است که قرآن درباره ی آن گفته است: ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی فاوحی الی عبده ما اوحی(نجم،10). حال پرسش این است: در نوع پائین تر وحی، که مخیله ی نبی حقایق معقول دریافتی را به اصوات و الفاظ تبدیل می کند، به طور طبیعی امکان خطا وجود دارد. دلیل یا دلائل رد خطا کدامست؟ آیا الفاظ و اصوات مطابق با حقایق معقولند؟ از سوی دیگر، نبی، مشاهدات حضوری خود را هم به قالب زبان می ریزد.آیا تمام الفاظ فرآورده ی وحی را باید به مفهوم ظاهر و مدلول اولیه ی آنها باز گرداند؟ آیا در موارد تعارض الفاظ با عقل(فلسفی، علمی، اخلاقی) بشری، می توان از ظاهر الفاظ عدول کرد یا نه؟ آیا عدول از ظاهر الفاظ به دلیل آنست که معنای ظاهری خطاست یا دلیل دیگری دارد؟
سادساً: "علم حضوری" امری ناپذیرفتنی است. مطابق تعریف فیلسوفان تحلیلی، علم، باور صادق مدلل است. بنابر این، علم حضوری ، اصلاً علم نیست، بلکه حالتی نفسانی است. بدینترتیب با توسل بدان نمی توان مسأله ای را حل کرد.
سابعاً: چرا فیلسوفان و متکلمان مسلمان علم خود را از علم خدا بالاتر می دانند؟ خود خدا در قرآن به همه ی انبیأ 26 گانه خطا نسبت داده است. چگونه برای نجات مدعا و پیش فرض خودمان(که پیامبران معصوم اند) سخن خدا را منصوب به خطا بودن می کنیم؟ خطا گفتن خدا اشکالی ندارد ولی خطا گفتن پیامبران اشکال دارد؟!!! ممکن است گفته شود که ما (درست مثل سید مرتضی در تنزیه الانبیأ) آیات قرآنی ای را که به پیامبران خطا نسبت می دهند حمل به معانی غیر ظاهر می کنیم و دست به تأویل آنها می بریم. باید گفت که: آیا بهتر و درست تر نیست که دست از رأی خود(عصمت انبیأ) برداریم، نه اینکه برای حفظ رأی خود سخن خدا را تأویل کنیم؟ (خویش را تأویل کن نه نی ذکر را).
دینداران تاکنون حتی یک دلیل برای تأئید صدق عصمت انبیأ(حداکثری یا حداقلی) ارائه نکرده اند و اساساً این مدعا مدلل کردنی نیست. اگر صدق این مدعا خرد گریز باشد، چاره ای جز توسل به "تعبد به متن" و پذیرش پروژه ی ایمان گرایی باقی نمی ماند. اما آیا متن متضمن چنین مدعایی است؟ به گمان ما پاسخ منفی است.
قرآن سیمایی کاملاً انسانی از انبیا ترسیم می کند. آنها مثل دیگر آدمیانند، تنها تفاوت آنها با دیگران این است که به آنها وحی می رسد. انسان موجودی لغزش پذیر، خطا کار و گناه کار است و مفسران که نه دلیل عقلی و نه شاهدی در متون مقدس دینی برای تأیید پیش فرض خود نمی یابند، دست به تأویل آیات قرآن می زنند تا پیش فرض نامدلل خود را پایدارنگاه دارند. مشکل از همان ابتدای خلقت آغاز شد. شیطان آدم و حوا را "فریب" داد تا لباس از تن آنها برکشد و شرمگاهشان را نمایان سازد.در عهد عتیق و قرآن آمده است که پس از لغزش آدم و حوا عریان بودنشان برایشان مکشوف شد ، نه اینکه عریان شدند و قبل از آن عریان نبودند. آدم به دلیل "وسوسه شدن"، "فریب خوردن"، "عاصی شدن و راه گم کردن"، "تجاوز به حریم ممنوعه از طریق خوردن از درخت ممنوعه"؛ آدم شد و از بهشت رانده شد تا در زمین، انسانی زندگی کند. جنگ و دشمنی، فریب خوردن و برهنگی، بخشی از انسانیت انسان است (اعراف،27-19 و طه 124-115). گرسنگی، تشنگی، برهنگی، افتاب خوردگی، دشمنی دائمی، اعراض از یاد خدا، توبه کردن، هدایت شدن و ... اوصاف زندگی زمینی – دنیوی – انسانی اند.
مفاهیم انسانی و غیرانسانی متضمن چه معنایی است؟ برخی افراد، انسانی را به معنی مظهر فضائل اخلاقی، و غیر انسانی را به معنای نماد رذائل اخلاقی قلمداد می کنند. اما انسان، چنانچه خود را در تاریخ به نمایش گذارده است، انسان کامل نیست، بلکه کاملاً انسان است. یعنی موجودی مختار، آگاه، جایزالخطا و اخلاقاً مشمول مدح و ذم است که فضیلت و رذیلت آفریده است. انسان به عنوان خلیفه زمین، موجودی خونریز و فسادگستر (بقره، 30)، هلوع و جزوع و منوع (معارج،19 الی21)، ظلوم و جهول (احزاب، 72) است. در خسران (عصر، 2) است. چون احساس استغناء کند، نافرمانی پیشه می کند(علق، 6و7) موجودی ناسپاس (عبس، 17) است.
همانگونه که گذشت، قرآن سیمایی کاملاً انسانی از پیامبران ارائه می کند. وقتی فردی ادعای پیامبری می کند و همانند همه آدمیان زندگی می کند، به طور طبیعی این پرسش در اذهان می روید که پس "تفاوت" او با ما در کجاست؟ قرآن به صراحت تمام بر بشر بودن انبیا تأکید می کند. آنها غذا می خوردند و در بازارها راه می رفتند (فرقان،20). و بشر بودن خود را به رخ می کشیدند(ابراهیم،11). آدمیان گمان می کردند که دریافت کننده وحی یا کسی که تجربه دینی را از سر می گذراند، نباید از جنس خودشان (انسان) باشد (اسراء،94- یونس،2- ابراهیم،10). اما پیامبر می گفت من نیز چون شما انسانم (اسراء،93)، ما دقیقاً "مثل" شماییم، یعنی انسانیم (ابراهیم،11). پیامبر به زبان قوم (مطابق فرهنگ زمانه و در سطح عقول آنها) با مردم سخن می گفت(ابراهیم، 4). پس مبنای "تفاوت" و ملاک "تمایز" چیست؟ تنها تفاوت این است که به برخی از انسان ها، وحی می شود(فصلت،6- کهف،110). علامه طباطبایی برای تأئید عصمت انبیأ به دو آیه استناد می کند:
و اجتبیناهم و هدیناهم الی صراط مستقیم: و آنان را برگزیدیم و به راهی راست هدایت کردیم(انعام،87).
عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الا من ارتضی من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا، لیعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم: اوست دانای راز پنهان، که هیچ کس را از غیب خویش آگاه نمی سازد. مگر پیامبری که او بپسندد، که پیشاپیش و پشت سر او نگهبانانی راه دهد تا معلوم بدارد که رسالت پروردگارشان را گزارده اند(جن، 28-26).
این دو آیه هیچ صراحتی در عصمت انبیأ ندارند. اما گزارش قرآن از زندگی انبیأ ، با تئوری عصمت شیعیان ناسازگار است. شواهد زیر مثبت مدعای ماست :
قرآن در آیات مختلف (انعام،74- ممتحنه،4- زخرف،26- توبه،114- صافات،85- شعرا،70- انبیا،53- مریم،48و 42) پدر ابراهیم را بت پرست خوانده است. بت پرستی بخشی از تاریخ آدمیان است. اما با عصمت، مطابق تلقی مفسران و متکلمان شیعی، سازگار نمی افتد. لذا با عوض کردن کلام صریح قرآن ، مدعی می شوند که در تمام این موارد، پدر به معنای عموست. آنها توضیح نمی دهند چرا خدای متشخص انسانوار که قادر مطلق و عالم مطلق است نگفته است عموی ابراهیم بت پرست بوده است. آیا خدا ناتوان بوده است؟ آیا علم او کامل نبوده است؟ آیا می ترسیده است؟ با کسی تعارف داشته است؟
قرآن در داستان خلقت و داستان آدم و حوا تأکید کرد که خونریزی و دشمنی دائمی بخش جدا ناپذیر زندگی زمینی-انسانی است. حضرت موسی پیش از رسالت، روزی دو تن را در حال نزاع می بیند. اولی از پیروانش و دومی از دشمنانش بود. پیرو از موسی، علیه دشمن مشترکشان یاری می طلبد. موسی دشمن مشترک را می کشد (قصص،15). اما بعد توبه می کند و عمل خود را عمل شیطان و ظلم به نفس می خواند و از خدا طلب مغفرت می کند(قصص،16). در اینجا، همچون داستان آدم و حوا، شیطان موسی را فریب می دهد، او را گمراه و وادار به قتل می کند. وقتی فرعون با کنایه این عمل موسی را به رخش می کشد (شعرا،19) موسی به صراحت می گوید در زمان ارتکاب به قتل از خطاکاران بودم: انا من الضالین(شعرا،20). بدین ترتیب، ضلالت پیشین و کشتن فردی که بخاطرش توبه می کند ، با پیامبری تعارض ندارد[11].
- مطابق روایت قرآن، خدا حضرت داود را مورد آزمایش قرار می دهد و او در آزمایش خطا می کند. اما بعد توبه می کند و خدا خطایش را می بخشد (ص، 26-17)[12].
حضرت یونس خشمگین می شود و می رود، خدا او را مجازات می کند، در دل نهنگ دست به دعا بر می دارد و به خدا می گوید من از ظالمین بودم.
- و ذوالنون را، آنگاه که خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی گیریم. و در تاریکی ندا داد: هیچ خدایی جز تو نیست، تو منزه هستی و من از ستمکاران هستم. دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مومنان را اینچنین می رهانیم (انبیا، 87و88).
تردید و شک (ظن) در وعده نصرت الهی و پنداری (کذب) پنداشتن آن وعده ها هم با پیامبری تعارض ندارد: حتی اذا استیئس الرسل و ظنوا انهم قدکذبوا جاء هم نصرنا فنجی من نشاء و لایرد باسناعن القوم المجرمین(یوسف،110). حتی ابراهیم خلیل الله هم هنوز به مقام اطمینان نرسیده بود و از خدا درخواست نمود تا چگونگی زنده کردن مردگان را به او بنمایاند:
- ابراهیم گفت: ای پرودگار من، به من بنمای که مردگان را چگونه زنده می سازی. گفت: آیا هنوز ایمان نیاورده ای؟ گفت: بلی، ولکن می خواهم که دلم آرام یابد. گفت: چهار پرنده برگیر و گوشت آنها را به هم بیامیز و هر جزیی از آنها را بر کوهی بنه. پس آنها را فراخوان. شتابان نزد توی می آیند(بقره،260).
هر انسانی می داند که خدا غیر مادی است، با این حال موسای پیامبر از خدا می خواهد تا خودش را به او نشان دهد:
- چون موسی به معیادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: ای پرودگار من، بنمای تا در تو نظر کنم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید. به آن گوه بنگر، اگر بر جای خود قرار یافت، تو نیز مرا خواهی دید. چون پرودگارش بر کوه تجلی کرد، کوه را خرد کرد و موسی بیهوش بیفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهی، به تو بازگشتم و من نخستین مومنانم (اعراف،143).
روایت قرآن از حضرت محمد (ص) با روایت فراانسانی مفسران شیعی کاملاً متفاوت است. او کودکی یتیم و فقیر بود. قرآن از همان تعبیری که برای موسی استفاده کرده، برای پیامبر اسلام استفاده کرده است ، یعنی پیامبر اسلام را پیش از بعثت، "ضال" شمرده است: و وجدک ضالافهدی(ضحی،70).
در سوره یوسف در باره پیامبر می گوید:
و ان کنت من قبله لمن الغافلین: و بیگمان پیش از آن از بیخبران بودی(یوسف، 3).
وما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان: تو پیشتر نمی دانستی کتاب چیست و ایمان چیست(شوری، 25).
عصمت به معنای مورد نظر شیعیان در قرآن جایی ندارد. موارد زیر با عصمت شیعی سازگار نمی باشند:
- تا خدا گناه تو را آنچه پیش از این بوده و آنچه از این پس باشد برای تو بیامرزد و نعمت خود را بر تو تمام کند و تو را به صراط مستقیم راه نماید(فتح،2).
- واز خداوند آمرزش بخواه که خداوند آمرزگار مهربان است(نسأ، 106).
- پس شکیبایی پیشیه کن، که وعده الهی حق است و برای گناهت آمرزش بخواه و شامگاهان و بامدادان سپاسگزارانه پروردگارت را تسبیح گوی(غافر، 55).
- بدان که فی الحقیقه خدایی جز خداوند نیست، و برای گناهت، و نیز برای مردان و زنان مومن آمرزش بخواه(محمد، 19).
- نزدیک بود تو را از آنچه بر تو وحی کرده بودیم منحرف سازند تا چیز دیگری جز آن را به دروغ به ما نسبت کنی، آنگاه با تو دوستی کنند و اگر نه آن بود که پایداریت داده بودیم. نزدیک بود که اندکی به آنان میل کنی. آنگاه تو را دو چندان در آخرت عذاب می کردیم و برای خود یاروی نمی یافتی(اسراء،75-73).
- مبادا که برخی از چیزهایی را که بر تو وحی کرده ایم واگذاری (هود،12).
-اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهی از کافران قصد آن داشتند که تو را گمراه کنند، ولی آنان جز خود را گمراه نکنند و هیچ زیانی به تو نرسانند(نساء،113).
- میانشان بر وفق آنچه خدا نازل کرده است حکم کن و از خواهش هایشان پیروی مکن و از ایشان بپرهیز که مبادا بفریبندت تا از بعضی از چیزهایی که خدا بر تو نازل کرده است سر باز زنی (مائده،49).
- خدایت عفو کند. چرا به آنان اذن ماندن دادی؟ می بایست آنها که راست می گفتند آشکار شوند و تو دروغگویان را هم بشناسی(توبه،43).
- روی را ترش کرد و سر برگردانید. چون آن نابینا به نزدش آمد و تو چه دانی، شاید او پاکیزه شود. یا پند گیرد و پند تو سودمندش افتد. اما آن توانگر است. تو روی خود بدو می کنی. و اگر هم پاک نگردد چیزی بر عهده تو نیست. و اما آن که دوان دوان به نزد تو می آید، و می ترسد، تو از او به دیگری می پردازی(عبس،10-1)
- ای پیامبر از خدا بترس و از کافران و منافقان اطلاعت مکن. زیرا خدا دانا و حکیم است. از هر چه از پروردگارت به تو وحی می شود اطاعت کن زیرا خدا بدانچه می کنید آگاه است(احزاب،1-2).
- اگر بر ما سخنانی می بست، دست راستش را می گرفتیم ،سپس شاهرگش را قطع می کردیم، و هیچیک از شما مدافع او نبود (حاقه،47-44).
به نظر مجتهد شبستری ، قرآن محصول نگاه موحدانه پیامبر به عالم و آدم است. در این تلقی، عصمت پیامبر، به عدم انحراف وی از "نگاه موحدانه به عالم" فروکاسته می شود. می گوید پیامبر :"هیچ گاه از این فهم تفسیری توحیدی جهان منحرف نمی شود و به غیر خدا دعوت نمی کند. او در این نبوت و رسالت معصوم است.نبوت پیامبر در چگونه دیدن جهان و رسالت وی ابلاغ این بینش بوده است و نه در بیان اینکه از نظر فلسفی یا علمی جهان چگونه است"[13]. آقای شبستری باید به این پرسش پاسخ دهند: آیا تمام آیات قرآن(مثلا لعنت کردن ابولهب) محصول نگاه موحدانه پیامبر به عالم است یا برخی از آیات با نگاه موحدانه به عالم تعارض دارند؟
نتیجه: ایده ی عصمت نه با دلیل عقلی تأئید می شود و نه می توان با مستندات متن آن را تثبیت کرد. پیامبری که قرآن به تصویر می کشد، کاملاً انسان است. پیامبری که شیعیان برساخته اند، ناانسان است. اما آنها نه برای "صدق ختم نبوت" دلیل آورده اند، و نه برای "صدق عصمت انبیأ". اگر کسی معتقد به وجود خطا در کلام پیامبر(قرآن) باشد(رأی سروش)، این مدعا با تلقی قرآنی ازشخصیت پیامبران ناسازگار نمی باشد. ضمن اینکه کل بحث، برون دینی است، نه درون دینی، که بتوان با استناد به متن آن را ابطال کرد. موضع مقاله ی حاضر مناقشه در صدق عصمت و خاتمیت نیست، نوشتار حاضر در ادله یی که مسلمین برای صدق مدعا برساخته اند ، مناقشه کرده و آنها را دلیل نمی داند.
اکبر گنجی
منبع: رادیو زمانه، 9 شهریور 1387
پاورقی ها:
1- شریف مرتضی، تنزیه الانبیأ، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت،ص 28.
2- مرتضی مطهری، وحی و نبوت، انتشارات صدرا، ص12-11.
3- پیشین، ص 13.
4- آیت الله منتظری، پاسخ آیت الله منتظری به پرسش هایی پیرامون نظریه قرآن و وحی دکتر سروش، 31/1/87، رجوع شود به سایت آیت الله منتظری.
5- فتوحات مکیه، جزئ دوم، ص 8 به بعد، مکاشفه بعضی رجبیون. با اینکه محی الدین عربی می گوید اگر شیعیان توبه کنند، صورت خوکی آنان به صورت انسانی تبدیل خواهد شد، برخی از شیعیان مدعی اند ابن عربی شیعه بوده است.
6- پیشین، انصاف آن است که در میان تمام کسانی که وارد مباحث اخیر پیرامون وحی شده اند، تنها فردی که بجای بحث نقلی(درون دینی)، استدلالی(برون دینی) سخن گفته است، آیت الله منتظری است. دیگران با تکرار آموزه های دینی، سعی می کنند مدعا را اثبات کنند.
7-محمد حسین طباطبایی، نهایه الحکمه، قم، موسسه النشر الاسلامی ، ص239.
8- محمد حسین طباطبایی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، انتشارات صدرا، ج2 ، صص38- 37.
9-"ولکن حیث ان النفس تکون بعد فی دار غربتها بالطبع و لم تنسلخ و لم ترتفع اذیا لها بالکلیه عن علاقتها التدبیریه لقواها البدنیه و جنودها الحسیه، او انها لم تتجرد عن عالم التمثل بالکلیه و ان تجردت عن عالم الماده بالکلیه، فیکون منالها فیما بحسب ذالک الشأن و تلک الدرجه، تحول الملک الحامل للوحی علی صوره فی شبح شخص بشری ناطق لکلمات الهیه منظومه مسموعه. کما قال تعالی: فتمثل لها بشراً سویا": اما از آنجا که نفس بالکل و از هر جهت، از ارتباط تدبیری خود نسبت به بدن و جنود حسی آن، دست برنداشته یا از آن جهت که برغم تجرد کلی از عالم ماده، از عالم تمثل از هر جهت تجرد حاصل نکرده، به اندازه ی سطح عالم تمثل بهره می گیرد. بدین جهت فرشته ی حامل وحی به صورت شبح انسانی بشری بر او تمثل پیدا می کند و کلمات الهی را بصورت منظم و مسموع بر زبان جاری می کند،چنانکه خداوند فرموده است : فتمثل لها بشراً سویا(صدرالمتألهین، تفسیر القرآن الکریم، تصحیح محمد خواجوی، انتشارات بیدار، قم، ج 1، صص 300-299).این مرتبه از وحی، پائین ترین مراتب وحی است و متناسب با شخصیت نبی است که هنوز به تجرد تام(؟) نائل نگشته است.
نکته حائز اهمیت در فلسفه صدرا این است که تمام صور مخیل ،وحیانی و حسی، ابداع و اختراع نفس اند و قیام صدوری به نفس دارند. مطابق پیش فرض های متافیزیکی صدرا، مثل افلاطونی وجود خارجی و واقعی دارند. نفس نبی حقایق را در عالم مثال منفصل می بیند و سپس به کمک قوه مخیله صورتی متناسب با اصل در مقام تخیل خلق می کند.
10-"و لا تظن ایها الحبیب هداک الله ان معرفت النبی صلی الله علیه و آله. لامر الاخره و لامر الدین و اسائر المعارف الالهیه، کانت تقلیداً لجبرئیل بالسماع منه و الروایه. کما ان معرفتک تقلید للنبی. حتی یکون معرفته کمعرفتک و انما یتخلف المقلد فقط. هیهات، فان التقلید لیس معرفه بل هو اعتقاد صحیح و الانبیأ عارفون بالله و آیاته و معنی معرفتهم انهم کشف لهم حقیقه الاشیأ کما هی علیها، فشاهدوا ببصره الباطنه او ضح مما یشاهده الناس بالمحسوسات. ذالک بان ینکشف لهم الاشیأ کما هی علیها، فشاهدوها بالبصر الباطنه کما تشاهد انت المحسوسات بالبصر الظاهره فیخبرون عن مشاهه، لاعن سماع و تقلید"( صدرالمتألهین، تفسیر القرآن الکریم، تصحیح محمد خواجوی، انتشارات بیدار، قم، ج 1، ص421 ).
11- روایت کتاب مقدس از این واقعه به قرار زیر است :
- و واقع شد در آن ایام که چون موسی بزرگ شد نزد براداران خود بیرون آمد و بکارهای دشوار ایشان نظر انداخته شخصی مصری را دید که شخص عبرانی را که از برادران او بود می زند. پس بهر طرف نظر افکنده چون کسی را ندید آن مصری را کشت و او را در ریگ پنهان ساخت. و روز دیگر بیرون آمد که ناگاه دو مرد عبرانی منازعه می کنند. پس به ظالم گفت چرا همسایه خود را می زنی. گفت کیست که ترا بر ما حاکم یا داور ساخته است. مگر تو می خواهی مرا بکشی چنانکه آن مصری را کشتی. پس موسی ترسید و گفت یقیناً این امر شیوع یافته است. چون فرعون این ماجرا را شنید قصد قتل موسی کرد و موسی از حضور فرعون فرار کرده در زمین مدیان ساکن شد(سفر خروج، باب دوم، آیات11-16).
12- روایت کتاب مقدس، مبسوط است. خطاهای داود بر مبنای کتاب مقدس بدین قرار است:
- و خداوند ناتان را نزد داود فرستاد و نزد وی آمده او را گفت که در شهری دو مرد بودند یکی دولتمند و دیگری فقیر. و دولتمند را گوسفند و گاو بی نهایت بسیار بود. فقیر را جز یک ماده بره کوچک نبود که آن را خریده و پرورش داده همراه وی و پسرانش بزرگ می شد از خوراک وی می خورد و از کاسه او می نوشید و در آغوشش می خوابید و برایش مثل دختر می بود. و مسافری نزد آن مرد دولتمند آمد و او را حیف آمد که از گوسفندان و گاوان خود بگیرد تا بجهت مسافری که نزد وی آمده بود مهیا سازد و بره آن مرد فقیر را گرفته برای آن مرد که نزد وی آمده بود مهیا ساخت. آنگاه خشم داود بر آن شخص افروخته شده به ناتان گفت به حیات خداوند قسم کسی که این کار را کرده است مستوجب قتل است. و چونکه این کار را کرده است و هیچ ترحم ننموده بره را چهار چندان باید رد کند. ناتان به داود گفت آن مرد تو هستی و یهوه خدای اسراییل چنین می گوید من تو را بر اسراییل به پادشاهی مسح نمودم و من تو را از دست شاول رهایی دادم. خانه آقایت را به تو دادم و زنان آقای تو را به آغوش تو و خاندان اسراییل و یهودا را به تو عطا کردم و اگر این کم می بود چنین و چنان برای تو مزیدی کردم. پس چرا کلام خداوند را خوار نموده در نظر وی عمل بد بجا آوردی و اوریای حتٌی را به شمشیر زده زن او را برای خود به زنی گرفتی و او را با شمشیر بنی عمون به قتل رسانیدی. پس حال شمشیر از خانه تو هرگز دور نخواهد شد به علت اینکه مرا تحقیر نموده و زن اوریای حتٌی را گرفتی تا زن تو باشد. خداوند چنین گوید اینک من از خانه خودت بدی را بر تو عارض خواهم گردانید و زنان تو را پیش چشم تو گرفته به همسایه ات خواهم داد و او در نظر این آفتاب با زنان تو خواهد خوابید. زیرا که تو اینکار را به پنهانی کردی اما من این کار را پیش تمام اسراییل و در نظر آفتاب خواهم نمود. و داود به ناتان گفت به خداوند گناه کرده ام. ناتان به داود گفت خداوند نیز گناه تو را عفو نموده است که نخواهی مرد. لیکن چون از این امر باعث کفر گفتن دشمنان خداوند شده پسری نیز که برای تو زاییده شده است البته خواهد مرد. پس ناتان به خانه رفت و خداوند پسری را که زن اوربا برای داود زاییده بود مبتلا ساخت که سخت بیمار شد. پس داود از خدا برای طفل استدعا نمود و داود روزه گرفت و داخل شده تمامی شب بر روی زمین خوابید و مشایخ خانه اش بر او برخاستند تا او را از زمین برخیزانند اما قبول نکرد و با ایشان نان نخورد. و در روز هفتم طفل بمرد و خادمان داود ترسیدن که از مردن طفل او را اطلاع دهند زیرا گفتند اینک چون طفل زنده بود با وی سخن گفتیم و قول ما را نشنید. پس اگر به او خبر دهیم که طفل مرده است چه قدر زیاده رنجیده می شود. و چون داود دید که بندگانش با یکدیگر نجوی می کنند داود فهمید که طفل مرده است و داود به خادمان خود گفت آیا طفل مرده است گفتند مرده است. آنگاه داود از زمین برخاسته خویش را شست و شو داده تدهین کرد و لباس خود را عوض نموده به خانه خداوند رفت و عبادت نمود و به خانه خود آمده خوراک خواست که پیش گذاشتند و خورده و خادمانش به وی گفتند این چه کار است که کردی وقتی که طفل زنده بود روزه گرفته گریه نمودی و چون طفل مرد برخاسته خوراک خوردی. او گفت وقتی که طفل زنده بود روزه گرفتم و گریه نمودم زیرا فکر کردم کیست که بداند که شاید خداوند بر من ترحم فرماید تا طفل زنده بماند. اما الان که مرده است پس چرا من روزه بدارم آیا می خواهم دیگر او را باز بیاورم. من هم نزد او خواهم رفت لیکن او نزد من باز نخواهد آمد. داود زن خود بتشیع را تسلی داد و نزد وی آمده با او خوابید و او پسری زاییده او را سلیمان نام نهاد و خداوند او را دوست داشت. (کتاب مقدس، کتاب دوم سموییل، باب دوازدهم، 1تا25).
13- محمد مجتهد شبستری، قرائت نبوی از جهان، ماهنامه مدرسه، شماره ششم،تیر ماه 1386
قرآن محمدی (5)
عقلایی بودن زندگی پس از مرگ
مبدآ و معاد دو آموزه ی محوری ادیان توحیدی است. تفسیر واقع گرایانه از زبان دین مدعی است که خدا موجودی واقعی و مستقل از آدمی و ادراک اوست. زندگی پس از مرگ هم واقعی است و آدمی حقیقتاً پس از مرگ به حیات خود ادامه می دهد. ولی ناواقع گرایان منکر وجود مستقل از ذهن باورهای دینی چون خدا و آخرت هستند. به گفته ی فوئر باخ، انسان خدا را بر مبنای آرمانها و آرزوهای والای خود می آفریند. خدا محصول تخیل آدمی است. ناواقع گرایان زندگی پس از مرگ را به ارزش های انسانی تحویل می کنند که با آن می توان زندگی این جهانی آدمی را ارزیابی کرد. محمد مجتهد شبستری هم زبان دین را زبان ناواقع گرایانه تعبیر کرده و می گوید آیات قرآن درباره زندگی پس از مرگ را نباید به معنای گزاره های صدق و کذب بردار تلقی کرد و گمان کرد که واقعاً حیات پس از مرگ وجود دارد، این آیات ، محصول پیش نگاه پیامبر اسلام به عالم خارج اند[1].
اگر زبان دین ، واقع گرایانه تعبیر شود، سیمایی که قرآن از خدا و آخرت به تصویر می کشد، در موارد عدیده با عقل(فلسفی و علمی) تعارض دارد. اگر این آموزه ها، آموزه های صدق و کذب بردار باشند، مومنان به ناچار در چنبره ی دو راهی اسیر خواهند شد: نفی آموزه های دینی ، یا نفی فرآورده های عقل بشری. راه دیگر این است که این آموزه ها را صدق و کذب بردار ندانیم و آنها را نمادین فرض کنیم. مفسران و دینداران چاره ای جز تأویل این آیات نداشته اند. زندگی پس از مرگ، مثبت نظر ماست:
اثبات معاد و جسمانی بودن آن: مبدأ و معاد مهمترین اعتقادات مسلمین اند. مفسران فقط آیات توحیدی را تأویل نکرده اند، بلکه آیات معاد و زندگی پس از مرگ را هم تأویل کرده اند. حیات پس از مرگ، مطابق آیات قرآن، زندگی شخصی با همین جسم مادی دنیوی است. اعراب از پیامبر سوال می کردند آیا پس از اینکه ما مردیم و این استخوان هایمان پوسید و خاک شد، دوباره زنده می شویم و همین استخونهای پوسیده ، حیات دوباره خواهند یافت؟ پیامبر هم به آنها پاسخ مثبت می داد. در حالی که می توانست به آنها بگوید ، شما مسله را بد فهمیده اید، حیات پس از مرگ مادی- جسمانی نیست، تا لازم باشد همین استخوانهای پوسیده و بدن مادی شما دوباره زنده شود، بلکه روحانی است. اما پیامبر نه تنها چنین پاسخی نداده ، بلکه به صراحت تمام بر زنده شدن همین بدن مادی در جهان آخرت، و زندگی دوباره آن در بهشت یا جهنم، تأکید کرده و گفته است اجزای همین بدن مادی در آخرت به سود یا زیان شخص شهادت می دهند و شخص با همین اندام جسمانی خود گفت و گو خواهد کرد.برخی از مستندات مدعای ما به قرار زیر است:
-قال من یحی العظم و هی رمیم. قل یحییها الذی انشاها اول مره و هو بکل خلق علیم: گوید چه کسی استخونها را- درحالی که پوسیده اند- از نو زنده می گرداند؟ بگو همان کسی که نخستین بار آن را پدید آورده است، زنده اش می گرداند، او به هر آفرینشی دانا[ و توانا] ست(یس، 79-78).
آقای طباطبایی در تفسیر این آیات می نویسد:"خدای تعالی نه چیزی را فراموش می کند و نه به چیزی جاهل است، وقتی او آفریننده این استخوانها در آغاز و در نوبت اول بود و در مدتی هم که این استخوان حیات داشت نسبت به هیچ حالی از احوال آن، جاهل نبود، و بعد از مردنش هم جاهل به آن نبود، دیگر چه اشکالی دارد که دوباره آن را زنده کند؟ با اینکه قدرت خدا نسبت به احیای این "عظام" ثابت است، و جهل و نسیانی هم در ساحت او راه ندارد"[2].
-اء ذا متنا و کنا ترابا و عظما اء نا لمبعوثون. اوء اباونا الاولون. قل نعم و انتم داخرون .فانما هی زجره وحده فاذا هم ینظرون: [گویند] چون مردیم و خاک و استخوانها [ی پوسیده] شدیم، آیا ما از نو برانگیخته[و زنده] خواهیم شد؟ و همچنین پدران نخستین ما؟ بگو آری، و شما خوار و زبون باشید(صافات، 19-16).
-آیا چون مردیم و خاک و استخوانها [ی پوسیده] شدیم، آیا ما جزا خواهیم یافت(صافات، 53).
-آیا چون مردیم و خاک شدیم [از نو زنده شویم]، این بازگشتی بعید است(ق، 3).
-آیا انسان چنین می پندارد که هرگز استخوانهای[پوسیده و پراکنده] او را گرد نمی آوریم؟ حق این است که توانائیم بر این که سر انگشتهای او را فراهم آوریم(قیامت، 4-3).
-گویند آیا ما به حالت نخستین [زندگی] بازگردانده شویم، آنگاه که استخوانهایی پوسیده شدیم(نازعات، 11-10].
-و گفتند آیا چون استخوانهای [پوسیده و ] خرد و خاک شدیم، در هیأت آفرینشی تازه برانگیخته خواهیم شد(اسرأ،49).
-و گفتند آیا چون استخوانهای [پوسیده و ]خرد و خاک شدیم در هیأت آفرینشی تازه برانگیخته خواهیم شد(اسرأ، 98).
-آیا به شما وعده می دهد که چون مردید و خاک و استخوان[پوسیده] شدید، از نو برانگیخته می شوید، بعید است آنچه به شما وعده داده اند(مومنون،36-35).
-گویند آیا چون مردیم، و خاک و استخوان[پوسیده] شدیم، از نو برانگیخته می شویم(مومنون، 82).
-و می گفتند آیا چون مردیم و خاک و استخوانها[ی پوسیده] شدیم، آیا برانگیخته خواهیم شد(واقعه، 47).
-امروز بر دهانهایشان مهر گذاردیم و درباره آنچه می کردند، دستهایشان با ما سخن بگویند، و پاهایشان گواهی دهند(یس،65).
-تا چون به آنجا رسند، گوشها و چشمها و پوستهایشان در باره آنچه کرده اند، برآنان گواهی دهند. به پوستهایشان گویند چرا بر ما گواهی دادید؟ گویند ما را خداوندی که هر چیز را به سخن در آورد، به سخن در آورده است، و او شما را نخست بار [ که چیزی نبودید] آفرید، و به سوی او بازگردانده می شوید(فصلت، 21-20).
علامه طباطبایی می گوید به نظر برخی از مفسران "جلود" پوست آلت تناسلی آدمی است که در آخرت علیه اعمال زشت شخص شهادت خواهد داد[3].
-میوه اش گویی کله های شیاطین است. آنگاه ایشان خورنده از آنند، و پر کننده شکمهای خویش از آن(صافات، 66-65).
در سوره بقره داستان میراندن و زنده کردن جسمانی- مادی یک پیامبر در همین عالم خاکی طرح شده است:
-یا[داستان] کسی را که بر شهری گذشت که سقفها و دیوارهایش فروریخته بود، [در دل] گفت چگونه خداوند [اهل] این[شهر] را پس از مرگشان زنده می کند؟ آنگاه خداوند او را [مدت] صد سال میراند، سپس زنده کرد، [و به او] گفت چه مدت [در این حال] مانده ای؟ گفت یک روز یا بخشی از یک روز[ در این حال] مانده ام. فرمود چنین نیست، صد سال [در چنین حالی] مانده ای، به خوردنی و نوشیدنی ات بنگر که با گذشت زمان دیگرگون نشده است، و به درازگوشت بنگر، و [بدینسان] تو را مایه عبرت مردم خواهیم ساخت، و به استخوانها بنگر که چگونه فراهمشان مینهیم، سپس بر آنها[پرده] گوشت می پوشانیم، و هنگامی که [حقیقت امر] بر او آشکار شد، گفت می دانم که خداوند بر هر کاری تواناست(بقره،259).
تعارض معاد مادی - جسمانی با عقل فلسفی فیلسوفان مسلمان ، مفسران را واداشته است تا اینگونه آیات را تأویل کنند. در واقع مفسرین به چهار گروه تقسیم می شوند:
الف- کسانی که به معاد مادی - جسمانی قائلند. اینان نیاز به تأویل آیات کریمه قرآن مجید ندارند.
ب- کسانی که به معاد روحانی قائلند. اینان کلیه آیات مربوط به آخرت را تأویل می کنند. به عنوان نمونه، ملاصدرا نقل می کند که یکی از فلاسفه ی مسلمان تمام آیات قرآن در خصوص حیات پس از مرگ را بر معانی روحانی حمل کرده و می گفته ، تمام خطابات قرآن متوجه عوام و اعراب جاهل بوده است که درکی از روحانیت نداشته اند، بدینترتیب قرآن مطابق با سطح فهم و درک اعراب جاهلی سخن گفته است[4].
ج.- مطابق نظریه محی الدین عربی ،سهروردی ،ملاصدرا و مولوی ، موجودات در جهان آخرت از جنس "صور خیالیه" اند، که گرچه ابعاد و شکل دارند، ولی مادی نیستند. به نظز صدرا گروهی از آدمیان حشر ندارند، برای اینکه قیامت آنها در همین دنیا آغاز شده است. پیروان این نظریه هم آیات را تأویل می کنند.
د- کسانی که معتقدند با مرگ، حیات شخصی تمام می شود و پس از مرگ، فرد چون قطره ای در دریای هستی خدا ذوب و محو می شود و پس از آن ، بقای شخصی ندارد. به نظر اینان ، تمام هستی خدایی است. هم اکنون هم همه موجودات در خدا هستند: انا لله و انا لیه راجعون. چون خدا موجودی غیر متشخص است(به تعبیر مولوی، دریای هستی است. ما ز دریائیم و دریا می رویم / ما ز عقبائیم و عقبا می رویم /کشتی نوحیم در دریای روح/ لاجرم بی دست و بی پا می رویم)،حیات شخصی پس از مرگ هم غیر قابل قبول است. پس از مرگ، شخص چون قطره ای در دریای هستی محو و با دریا یکی می شود.مطابق این تلقی، اینک هم جهان از خدا جدا نیست. (تصویر هندوها از حیات پس از مرگ). اینان نیز کلیه آیات آخرتی را نمادین می دانند و آنها را تأویل می کنند.
پس یک نکته روشن است، خواننده(مفسر) ، پیش فرض هایی در خصوص حیات پس از مرگ دارد، این پیش فرض ها مدلل یا غیر مدلل اند. آنگاه آیات را به نحوی تفسیر می کند که با پیش فرض هایش سازگار افتد. علامه طباطبایی، فیلسوف صدرایی، برای حل این معضل راه دیگری پیشنهاد کرده اند. به گفته ایشان قرآن دارای ظاهر و باطن است. ظاهر آن "مناسب سطح افکار ساده عامه" است ، اما باطن آن "اختصاص به خاصه دارد و با روح حیات معنوی درک می شود". مطابق ظاهر قرآن خدا فرمانروای سلطان جهان است و انسانها بندگانش هستند که باید از اوامر و نواهی او پیروی کنند. خداوند کسانی را که اوامر او را اجابت کرده اند به بهشت می برد و نافرمانان را به جهنم می فرستد تا جاودانه در آنجا زندگی کنند. این بیان ظاهری(یعنی حیات مادی- جسمانی اخروی) مطابق تفکر اجتماعی آدمیان و "سطح فهم ساده و همگانی" ساخته شده است تا اکثریت مردم را در بر بگیرد . اما بیان باطنی قرآن در خصوص زندگی پس از مرگ، برای کسانی است که "در ساحت حقایق جای پایی و به زبان باطنی" آشنایی دارند. آدمی در آخرت "حقانیت و یگانگی خدا" را مشاهده خواهد کرد و حقیقت اشیأ بر او مکشوف خواهد شد و "در جوار خدای پاک" به سر خواهد برد" [5]. مرتضی مطهری، فیلسوف صدرایی، مجازات های اعتباری دنیوی را برای زندگی پس از مرگ قبول نداشت. متافیزیک صدرایی به او آموخته بود که روابط اعتباری در جهان آخرت جاری نیست. به گمان وی، عالم آخرت، برخلاف دنیا، جهان ثبات و عدم تحرک است. روابط دنیوی انسانی در آنجا جاری نیست. آخرت معلول طبیعی دنیاست. اعمال و رفتارهای دنیوی، عللی هستند که معلول هایی می آفرینند. حیات پس از مرگ، "تجسم اعمال" فردی دنیوی است، نه آنکه چون دنیا افراد محاکمه و مجازات شوند. مانند میوه که به طور طبیعی بر درخت ظاهر می شود. بهشت و جهنم، تجسم فردی رفتارهای دنیوی فرد است. این نوع تحلیل سکولار(علی- معلولی)، به تأویل کل آیات معادی قرآن منتهی می شود[6].
نواندیشان دینی رویکرد دیگری به زندگی پس از مرگ دارند. محمد مجتهد شبستری تمام آیات قرآن در این زمینه را ناواقع گرایانه تفسیر می کند. به گمان وی، آیات قرآن در این زمینه، اخبار عالم غیب نیستند، بلکه، این آیات محصول نگاه پیامبر اسلام به هستی است[7]. به نظر عبدالکریم سروش ، تصاویر قرآنی بهشت و جهنم ،تماماً اسطوره ای و نمادین است. سروش در مقاله ذاتی و عرضی، تصاویر بهشت و جهنم را عرضی و محصول فرهنگ عربی معرفی می کند:" اینکه قرآن نشان از حوران سیه چشم(نه زنان چشم آبی) در بهشت می دهد،و اینکه آنان را در خیمه ها ساکن می بیند(حور مقصورات فی الخیام)...اینکه در بهشت از کوزه ها و بالش ها و فرش های زرباف نشان می دهد(اکواب موضوعه و نمارق مصفوفه و زرابی مبثوثه)، اینکه حدیث هول قیامت را با تعبیر وانهادن شتر آبستن ده ماهه بیان می کند(و اذا العشار عطلت)، اینکه شرارهای آتش جهنم را به شتران زرد مایل به سیاهی مانند می کند(انها ترمی بشرر کالقصر.کانه جماله صفر)و..."[8]، تمام اینها ، صورت های اسطوره ای عصری است که تجربه ی دینی در آن محقق شده است.به گفته سروش، قرآن سیه چشمان بهشتی را در خیمه های عربی می نشاند. اسطوره در نگاه سروش به معنای صورت افکنی بر هستی بی صورت است. منتها، صورت ها از فرهنگ و آداب و رسوم زمانه اخذ می شوند. توصیف معاد و آخرت در قرآن ، نوعی صورت بخشی بر عالم بی صورت است. هیچکس نمی داند حقیقت بهشت، جهنم،صراط، میزان،برزخ، فرشته،شیطان،غلمان، حورالعین و... چیست؟به نظر غزالی تمام اینها مربوط به علم مکاشفه است نه علم معامله. ماهیت عالم پس از مرگ بر کسی روشن نیست و تصاویری که در قرآن از آخرت ترسیم شده است، صورتهایی است که پیامبر اسلام، مطابق اسطوره های عصر، بر تجربه خود افکنده است.
نگاه سروش و مجتهد شبستری به زندگی پس از مرگ، با تصور عموم مسلمین تفاوت بسیار دارد. تصویری که قرآن از بهشت و جهنم ارائه می کند، به نظر اکثریت مفسران و متکلمان مسلمان، تصویری حقیقی(مطابق با واقع) است.مطابق این تصویر، پس از مرگ،شخص به حیات خود ادامه می دهد.این مدعا،نیازمند اثبات دو امر است:
الف- ملاکی برای هویت شخصی
ب- اثبات بقای هویت شخصی پس از مرگ
فیلسوفان ذهن در خصوص ملاک هویت شخصی فاقد اجماع اند. از سوی دیگر تاکنون دلیل یا دلائلی ارائه نشده که هویت شخصی، با هر ملاکی، پس از مرگ به بقای خود ادامه خواهد داد. ادیان ابراهیمی و پیروانشان هیچ دلیلی برای زندگی شخصی پس از مرگ ارائه نکرده اند. مصطفی ملکیان، مسأله را به روشنی تمام توضیح داده است :"اگر من یکی از چشمهای شما را نابینا کنم، شما یک بخش از معلومات را از دست خواهید داد.اگر یک چشم دیگر شما را هم نابینا کنم، از این به بعد یک سری دیگر از معلومات را هم نخواهید داشت.اگر گوش هایتان را هم از بین ببرم باز هم یک بخش دیگر از معلومات را از دست می دهید. اگر بینی شما را هم بشکنم باز یک سری از معلومات را از دست می دهید و اگر زبان و کام شما را هم ببرم و نابود کنم یک سری معلومات دیگر را از دست خواهید داد. به این را هم اضافه کنید که لامسه ی شما بگیرم که تبعاً یک بخش دیگری از معلومات را نیز اینجا از دست خواهید داد، اما یکباره به شما بگویم که هیچ نگران نباش! هنگامیکه همه ی اینها را یکجا از شما گرفتم، همه ی معلوماتی را که تاکنون نداشته اید را هم بدست خواهید آورد. این سخن ادیان و مدعیان زندگی پس از مرگ است.یعنی ادیان می گویند هنگامیکه تمامی راههای کسب معلومات از شما گرفته شد و مرگ به سراغتان آمد، نه تنها شما چیزی از دست نمی دهید بلکه به یکباره به تمام چیزها و اموری که قبلاً هم هیچ علمی به آنها نداشتید، عالم خواهید شد.چه استدلال منطقی در پس این نظریه وجود دارد؟"[9].
به نظر ملکیان ممکن است زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد،اما تاکنون هیچ استدلال منطقی در دفاع از آن عرضه نشده است. کما اینکه دلیل قاطعی بر نفی زندگی پس از مرگ نیز ارائه نشده است .در واقع وی گزاره ها را به سه نوع خرد پذیر، خرد ستیز و خرد گریز تقسیم می کند. گزاره های خرد پذیر، بر مبنای ادله پذیرفته می شوند.گزاره های خرد ستیز، بدون تردید رد خواهند شد. اما در خصوص گزاره های خرد گریز،از نظر روانشناختی بررسی خواهد شد که آیا آثار و نتایج مترتب بر اعتقاد به یک گزاره بهتر است یا آثار و نتایج مترتب بر اعتقاد به عدم این گزاره یا آثار و نتایج مترتب بر عدم اعتقاد به این گزاره؟ به عنوان نمونه، "حیات پس از مرگ وجود دارد" یکی از گزاره های خرد گریز است. باید دید اعتقاد به این گزاره یا عدم اعتقاد به این گزاره، کدامیک، موجب آرامش و شادی و امید ما می شوند، و به تعبیر دیگر بهداشت روانی برای ما پدید می آورند . در گزاره های خرد گریز، گزاره هایی انتخاب خواهند شد که بهداشت روانی آدمی در گرو پذیرش آن باشد. ؟ "اخلاق باور"، که در خصوص پروسه ی باور آوردن داوری می کند،باور آوردن هایی که براساس استدلال باشد را درست می داند و باور آوردن هایی که همراه با استدلال نباشد را نادرست می داند. زندگی شخصی پس از مرگ به نظر برخی از فیلسوفان ذهن، جزو گزاره های خرد ستیز است . اگر چنین باشد، برمبنای اخلاق باور، باور به زندگی شخصی پس از مرگ، موجه و مجاز نیست.
نتیجه: نه دلیلی بر صدق حیات شخصی پس از مرگ ارائه شده است، نه تصاویر بهشت و جهنم قابل دفاع عقلانی است. شاید این آموزه ها به همان نحو که در قرآن آمده اند صادق باشند، ولی سخن ما ناظر بر ادله ی صدق این مدعیات است. یاد داشت حاضر نشان داد که حتی مفسران و متکلمان و فیلسوفان واقع گرای مسلمان هم آیات مربوط به زندگی پس از مرگ را تأویل کرده اند تا با مقبولات عقلای عصر سازگار افتد.
اکبر گنجی
منبع: رادیو زمانه، 12 شهریور 1387
پاورقی ها:
1- به گفته شبستری،"آیات قرآن بیان گزاره های فلسفی به منظور اخبار از واقعیت یا اخبار از غیب نیست"، بلکه"قرآن یک قرائت(خواندن) نبوی از جهان است.البته در سراسر این قرائت شخصیت پیامبر به گونه های مختلف آشکار شده است".قرآن دربردارنده ی گزاره های صدق و کذب بردار نمی باشد،بلکه محصول "پیش نگاه" پیامبر به عالم است. پیش نگاه محمد، نگاه موحدانه به عالم و آدم است. هیچیک از آیات قرآن درباره ی عالم پس از مرگ، " جمله های اخباری نیستند جمله هایی هستند که یک تجربه فهمی- تفسیری از سرنوشت و سرانجام انسان را نشان می دهند". مجتهد شبستری بارها به تأکید تکرار می کند که آیات قرآن در باره مبدأ و معاد و سرنوشت انسان در دنیا و آخرت را نباید گزاره های اخباری صدق و کذب بردار تلقی کرد، " این تعبیرات اخبار از داده ها و یا فلسفه گویی یا اخبار از غیب نیستند"[. تلقی عموم مسلمین از عصمت پیامبر(حداقل) این است که او در مقام "دریافت"، "فهم" و "ابلاغ" کلام خدای متشخص انسانوار خطا نمی کند. اما وقتی قرآن کلام خدا نباشد، دیگر عصمت چه معنایی خواهد داشت؟ به نظر مجتهد شبستری، عصمت نبی به این معنا خواهد بود که او:"هیچ گاه از این فهم تفسیری توحیدی جهان منحرف نمی شود و به غیر خدا دعوت نمی کند. او در این نبوت و رسالت معصوم است.نبوت پیامبر در چگونه دیدن جهان و رسالت وی ابلاغ این بینش بوده است و نه در بیان اینکه از نظر فلسفی یا علمی جهان چگونه است"(رجوع شود به: محمد مجتهد شبستری، قرائت نبوی از جهان، ماهنامه مدرسه، شماره ششم،تیر ماه 1386، صص100-92). شبستری می گوید، پیامبر "از جایی ، به صورت گزاره یحتمل الصدق و الکذب خبر" نمی دهد :" در قرآن از جن سخن رفته است،اما اصلاً نظر بر این نبوده که چون جن گفته شده است پس جن وجود دارد. اصلاً اینها مطرح نبوده است.همینطور وجود یا عدم وجود شیطان...معاد حتی در قرآن اخبار گزاره ای حاکی از یک امر واقعی نیست.معاد تفسیری است از انسان...این طور نیست که محتوای تجربه، معرفتی باشد که به پیامبر داده می شود و گفته می شود این معرفت را ابلاغ کن.این نیست.معرفت داده نمی شود.دید داده می شود، بینش داده می شود، و نه گزاره های یحتمل الصدق و الکذب"( محمد مجتهد شبستری، هرمنیوتیک و تفسیر دینی از جهان، ماهنامه مدرسه، شماره ششم ، صص88-67 ).
2- علامه طباطبایی، ترجمه تفسیرالمیزان، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی،دفتر انتشارات اسلامی، جلد17، ص166. تمام ارجاعات متن حاضر به المیزان، به دوره بیست جلدی ترجمه یاد شده است.
3- المیزان، جلد17 ، صص 576-575.
4- ملاصدرا، اسفار اربعه، جلد 9 ، صص 215-214.
5- سید محمد حسین طباطبایی ، شیعه در اسلام، دفتر انتشارات اسلامی، صص 166- 161.
6- مرتضی مطهری، عدل الهی، انتشارات صدرا،فصل مجازات های اخروی، صص216- 189 .
"آنچه در آخرت به عنوان پاداش یا کیفر به نیکو کاران و بدکاران داده می شود تجسم خود عمل آنهاست " (ص 206) .
"مجازات آخرت، تجسم یافتن عمل است . نعیم و عذاب آنجا همین اعمال نیک و بد است که وقتی پرده کنار رود تجسم و تمثل پیدا می کند "( ص 209 ).
در همین فصل مطهری در پاسخ به اشکال های راسل درباره او می نویسد:" راسل در نظر کسی که اندک آشنایی با معارف اسلامی دارد، در فلسفه به مفهوم اسلامی و شرقی آن، یک کودک دبستانی هم به شمار نمی رود"( پیشین ص 214.). راسل یکی از مهمترین فیلسوفان تحلیلی و از بنیانگذاران فلسفه ریاضی و منطق است. چیزی به نام "فلسفه اسلامی" وجود ندارد، فلسفه فیلسوفان مسلمان، برمبنای متافیزیک یونانیان برساخته شده است. راسل با این فلسفه آشنا بود، ولی آن را قبول نداشت. فلسفه فیلسوفان مسلمان، اگر تعاریف بوعلی در شفا در خصوص برهان مبنا قرار گیرد، یک معرفت غیر برهانی است. بسیاری از تعاریف و براهین اینان توتولوژیک است. مطهری در عدل الهی به گونه ای سخن گفته است که نظام هستی به هر نحو باشد ، عادلانه است. فیلسوفان مسلمان باید به این پرسش پاسخ گویند:ساختارعالم هستی در چه صورتی غیر عادلانه خواهد بود؟ در صورت وقوع چه حادثه یا حوادثی نظریه عادلانه بودن جهان ابطال خواهد شد؟
7- محمد مجتهد شبستری وعده های قرآن در خصوص زندگی پس از مرگ را گزاره های اخباری- فلسفی نمی داند، این آیات محصول نگاه تفسیری پیامبر به جهان است:" حتی مهم ترین آیات مربوط به اصل حشر و قیامت انسان ها هم در قرآن بازگو کننده یک تجربه فهمی – تفسیری از سرانجام انسان هستند. مثلاً در موارد متعددی از قرآن گفته می شود بیرون آوردن انسان های مرده از خاک مانند زنده کردن درختان و زمین پس از فصل زمستان است. پیامبر در بینش وحیانی خود انسانها را مانند درختان و گیاهان می دیده که سر سبز می شوند و سپس می میرند(به اصطلاح قرآن)و سپس در فصل بهار دوباره زنده(به اصطلاح قرآن) می شوند.تعبیرات مکرر از آفریده شدن انسان از خاک و پیدایش انسان در زمین و تعبیر انتشار انسان ها در روی زمین و رفتن انسان ها دوباره به زمین و بیرون آمدن انسان ها دوباره از زمین در قرآن مثلاً در سوره 30 آیه 19 جمله های اخباری نیستند جمله هایی هستند که یک تجربه فهمی- تفسیری از سرنوشت و سرانجام انسان را نشان می دهند... اگر سرانجام انسان به سوی خدا نبود خلق انسان "عبث" می بود.پس انسان عاقبت در پیشگاه خدا حاضر خواهد شد و ممکن نیست از انسان فهمی جز این داشت... اینکه انسان با مشقت به سوی خدا می رود، اینکه خلقت انسان عبث نیست، اینکه انسان به حال خود رها نمی شود، اینکه خدا قادر است او را زنده کند، اینکه او در حیات اخروی "جزا" خواهد دید، اینکه حیات دنیوی لهو و لعب و کالای غرور است، همه اینها فهم های تفسیری دینی از انسان هستند که بر مبنای "بینش تفسیری محوری" عبث نبودن و حقانیت داشتن و غیر باطل بودن جهات صورت می پذیرد.آن "پیش نگاه" این نگاه ها را هدایت می کند. موید مهم دیگر این مدعا نام هایی است که در قرآن برای مرحله قیامت و حشر انسان به کار برده شده است: مثلاً "یوم الفصل"سوره 64 آیه 40،"یوم الحساب" سوره 24 آیه 35،"یوم التغابن"سوره 64 آیه 9، نام های روز قیامت اند.تعبیرات فصل به معنای جدا شدن حق از باطل، حساب کشی از انسان، آگاه شدن به مغبون بودگی و مانند اینها تعبیراتی اند فهمی- تفسیری از وضعیت آینده انسان در آخرت.با دقت بیشتر معلوم می شود که تعبیر بسیار مکرر "الیوم الاخر" که در ده ها مورد از قرآن درباره حشر و قیامت و آخرت به کار برده شده ، خود یک تعبیر فهمی – تفسیری است.اینکه حیات دنیوی "روز اول" است و حیات اخروی "روز دیگر" است یک فهم تفسیری از سرنوشت و سرگذشت انسان است. این تعبیرات اخبار از داده ها و یا فلسفه گویی از اخبار از غیب نیستند"( محمد مجتهد شبستری،قرائت نبوی از جهان، ماهنامه مدرسه،شماره ششم، صص97- 96).
شبستری می گوید پیامبر "از جایی ، به صورت گزاره یحتمل الصدق و الکذب خبر" نمی دهد :" در قرآن از جن سخن رفته است،اما اصلاً نظر بر این نبوده که چون جن گفته شده است پس جن وجود دارد. اصلاً اینها مطرح نبوده است.همینطور وجود یا عدم وجود شیطان...معاد حتی در قرآن اخبار گزاره ای حاکی از یک امر واقعی نیست.معاد تفسیری است از انسان...این طور نیست که محتوای تجربه، معرفتی باشد که به پیامبر داده می شود و گفته می شود این معرفت را ابلاغ کن.این نیست.معرفت داده نمی شود.دید داده می شود، بینش داده می شود، و نه گزاره های یحتمل الصدق و الکذب"( محمد مجتهد شبستری، هرمنیوتیک و تفسیر دینی از جهان، ماهنامه مدرسه، شماره ششم ، صص88-67 ).
8- بسط تجربه نبوی، ص 56- 55.
9-- مصطفی ملکیان، گریز معنوی، رویکردی به دین گریزی و دین گرایی انسان معاصر، ص21.
منبع:زمانه
بالا^^