رئوف طاهری
رئوف طاهري
«ابديت از تو تنها يک پرسش دارد؛ آيا در نوميدي زيسته يي يا نه؟ آيا به آن اندازه نوميد بوده يي که نداني نوميدي؟ يا اين بيماري را، پنهان، در بخش هاي دروني خود بسان رازي خورنده، حمل مي کردي؟ يا آن را در قلب خود بسان ميوه عشقي گناه آلود همراه مي کشيدي؟ يا به صورت مايه دهشت همگان در نوميدي خويش جار و جنجال به راه مي انداختي؟»
«کي ير کگور»
اگر وجه شبه سقراطي آدمي مجال يابد، به باورم ساحت هاي «خواندن و نوشتن»، «قمار دلدادگي و دل بردگي» و «اخلاقي زيستن»، ساحت هايي به شمار مي روند که پرسه زدن در آن جان مي دهد و جان مي ستاند؛ موجوديت و هستي انسان را در مسير پايان ناپذير دوگانه هاي «شک و يقين»، «نوميدي و اميدواري»، «مرگ و زندگي»، «غم و شادي»، «رنج و لذت» و... آواره مي کند. يک نکته انضمامي را پيشاپيش يادآوري کنم؛ مراد من از «اخلاقي زيستن» به هيچ وجه زهدورزي و پرهيزکاري نيست، نيز به اين معنا هم نيست که در تقابل با ارتکاب خطا و گناه و لغزش ها قرار گيرد، خصوصاً لغزش ها و خطاها در زندگي خودم بسيار است.
باري هدف از اين جستار تبيين سه گانه پيشين نيست و از اين بحث نهنگ آسا درمي گذرم اما درد و رنج حاصل از اين گونه زيستن با درشکستن شخصيت پيشين آدمي جانکاه بوده و در پي اش البته آن را فربه تر و موزون تر مي کند و جاني ديگر مي بخشد. «در شکستم ليک موزون تر شدم/ کم شدم اما نه افزون تر شدم». ورود در وادي «شک و يقين» هاي مکرر و پايان ناپذير (همچون فرآيند ايمان که پايان ناپذير است، آن گونه که با زيباترين تعبير استاد محمد مجتهدشبستري درباره ايمان خويش گفت و مدرسه تعطيل شد) هم واجد درد و رنج هاي طاقت فرسا است، هم شامل فتوحات و شکافتن ها و شکفتن ها است و هم «جز غم و شادي درو بس ميوه ها است». البته اين فرازها و فرودها، شکستن ها و شکفتن ها، پيچ و تاب ها، تيرگي ها و تابندگي ها و انقباض ها و انبساط هاي روحي که از دل آن قرار است هستي پرده نشين، نقاب از رخ برآرد و از موجوديت زيباي انسان پرده برافکند و صاحب نظران حيرانش شوند، جز با صبر و تحمل و شکيبايي، تمنايي بر نيامدني و سودايي محال مي نمايد.
«وز اشک گرچه حلقه به دو ديده بسته ام/ پيچم به خويشتن که نريزد به دامنم» (احمد شاملو)
تعارف چرا؟ آنکه مي خواند و اسير دلدادگي و دل بردگي و «ديگرخواهي» مي شود و با وجداني اگر نه بيدار، دست کم نيمه بيدار مي زيد و به قول استاد ملکيان در پي «تقرير حقيقت» و «تقليل مرارت» است، لاجرم درد و رنج اش بسي بسيار است تا شادمانگي هايش.
البته اين صرفاً يک تاکيد بود و جاي گله يي نيست که صحبت از سود و زيان نيست، سخن از حالات روحي و رواني چنان انسان هايي است که تعظيم در مقابل عظمت روح خميده آن سينه چاکان فخرفروز حقيقتاً بختياري مي خواهد. به قول يکي از آن سوختگان «درد اگر از جنس کشيدن است، گو بيايد چرا که نه؟ به ديده منتش گذاريم» و البته که رنج هر انساني به بلنداي قامت نحوه «بودن» اوست. في الجمله، در کارگاه هستي از کفر، عشق و رنج ناگزير است. اجمالاً هر آنکه روحش از دردها، رنج ها، غم ها و آلام موجودات هستي به رنج بوده و زخم هاي عميق برداشته است، با هر توان و ارتفاع و اوج روحي هم که دارا باشد، ولو حتي براي مدتي دچار نوعي غم برونگرا نيز شده است، گرچه درد و رنجي که از آن بحث مي شود به زعم نگارنده بيشتر امري درون ريز باشد. همان تک سوار عشقي که مي توانست غبار از دريا برآرد و تسخرزنان مي فرمود؛
«باده غمگينان خورند و ما ز مي دلخوش تريم/ رو به مسکينان غم ده ساقيا افيون خويش». وقتي با غيبت دل برده و هم دلداده اش مواجه شد، در به روي خويش بست، براي مدتي دل و دماغ از کف داد و خلوت گزيد و بست نشست. غرض اين است که حتي گذر يک «ابرانسان» نيز به خم خانه غم مي افتد و گريزي از آن متصور نيست. حکم «غم» که چنين باشد ديگر تکليف درد و رنج روشن تر است. اما درد و رنج شمايل هاي ويژه تري نيز دارد که تخصيص يافته نوادري است. دردهايي از اين جنس هم روح را در انزوا مي تراشد و مي خراشد و هم در ضمن فربهي و افزونگي آ ن را فراهم مي آورد. آنکه زير بار سنگين آلام و رنج هاي بشري و اجمالاً «بار سنگين هستي» استخوان هايش خرد مي شود، به حکم آنکه؛
«هر که در اين راه مقرب تر است
جام بلا بيشترش مي دهند»
لاجرعه باده وحدت سرکشيده و با هفتادودو ملت و بل هفتادودو مذهب يگانه شده و بر مستان مي بي رنگي حرجي نيست و حق حد زدن نه. چنين آدمي اگر از زير اين بار سنگين جان سالم بدر نبرد شهيد است به هر معنايي که در هر مسلکي مراد مي شود- همچون هدايت و زيبا است چونان يوسف، و اگر چنان عظمت روحي داشت که در درد و رنج خيره نشده و ماتش نبرد و با ارتفاع روحي که مي گيرد از اوج ها و از فرازها بر آن نظر بيفکند و در عين بازيگري توان تماشاگري بيابد، نه «يوسف» که «يوسف زاينده» مي شود- چونان «مولانا». باري، باورم اين است که بزرگي و عظمت روحي هر انساني تناسب تام دارد با «کم» و «کيف» دردها و رنج ها و غم هايش، بدون اينکه آن را در تقابل با شادماني و کامراني ها بدانم. چرا که به نظرم غمگساري و شادخواري براي سوختگان عالم امکان و جان هاي شيفته و شوخان شنگ دل از دست داده دو روي يک سکه اند. به هر روي مايلم از آناني ياد کنم که تا زنده اند، آگاهانه حاشيه نشيني اختيار کرده و خيلي به حساب نمي آيند و همين که دامن برچيدند، شمع جمع مي شوند. در نسبت با ديگري نه به عدالت و احسان که به محبت و دوستي رفاقت مي ورزند.
رندان خانه بدوشي که پرده پندار دريده، قرارشان در بي قراري، وطن شان در بي وطني، يقين شان در بي يقيني است. آنان نه به دنبال آب که تشنگي مي جويند و شکوه باغ شان در بي برگي است. قلندراني که همه مرزهاي طبقاتي، جغرافيايي، نژادي و اعتقادي را برهم زده، کام از خلاف آمد عادت مي طلبند.
ره گم کردگاني که هر چه مي تازند بيشتر از پيش به عجز و ناتواني خويش در مقابل دهليز هاي تو در تو و پيچ در پيچ روح و روان انساني تفطن مي يابند و از اين درد بر خود مي پيچند و به يکسان مبهوت ناداني و ناتواني خويش و ديگري مي شوند. معرفت انديشاني که از نام ها عبور کرده اند و از «نهج البلاغه علي» و «کارامازوف هاي داستايوفسکي» نشاني از گم کرده خويش مي جويند. تجربت انديشاني که در مسجد به نمازند و زنٌاربندان دير و آتش افروزان کنشت و سماعيان خانقاهند. که چه شود؟ که عمق و اوج احساس ناتواني گïرگرفته در گلويش بترکد که اينکا، اين منم فقيرتر و بي چاره تر و ناتوان تر از همه شمايان، که ديگري را شاهدي برگيرد، بر عجز و افتقار خويش. ابرانسان هايي که با ياد رنج ديگري ناگاه از درد بر خود مي پيچند و دردشان آنگاه جانکاه تر مي شود که خويش را ناتوان از تقليل مرارت، فقر و فلاکت «ديگري» مي يابند. اين همه اما مانع از آن نيست که به حد وسع خويش نکوشند و راه بهروزي و شادماني ديگري را هموار نکنند، غمگساري شان در خلوت است و براي خود، ميگساري شان در جلوت است و با ديگري. هماناني که با آگاهي سقراط وار به قلت معرفت خويش حضوري چنان فروتنانه دارند که «ديگري» دچار توهم خود برتربيني مي شود. همه شئون زيستنشان متناقض نما است، به درستي فهميده اند که با خوردن ميوه ممنوعه خودآگاهي و قالب شکني، قمار پايان ناپذير هستي شان کليد خورده است.
از تهي مايگي شرم بر وجودم مستولي مي شود وقتي ياد مصائب مسيح مي افتم و جام خيانتي که سر کشيد. دردهايي که علي را نيمه هاي شب به نخلستان هاي کوفه مي کشيد. لرزه هايي که جسم و جان ميکل آنژ را تراشيد تا شد پيکرتراش. ترس و لرزهايي که شرنگ در کام کي يرکگور ريخت. زخم هايي که هدايت را از پاي درآورد. شوکران جهلي که سقراط را بر زمين زد. نه زندان هاي مخوف سيبري که پيچيدگي هاي هزار توي تاريک خانه هاي اعماق روح و روان آدمي که داستايوفسکي را بيچاره کرد. آنچه قصه ون گوگ را کوتاه کرد شرايط وجدان سوز لکاته ها و فرزندان مجهول گرسنه شان بود نه دربه دري و گرسنگي مدام خود. فرومايگي انسان و اخلاق فرومايه ترش بود که طومار نيچه را در هم پيچيد و سرنگونش کرد...
باري اگر حقيقت و يقيني در کارگه هستي متصور است، نشاني آن را در سلوک آن نهنگان بايد جست. به رساترين تعبيري که بر لسان شمس تبريزي جاري شد؛ آن «خط سومي ها» که شادماني خويش با رنج ديگري طاق مي زنند.
منبع:اعتماد
بالا^^