مرتضی سیمیاری
زنده باد رئیس جمهوری که به دور افتاده ترین روستاهای این مملکت هم سر می زند، کلنگ می زند و افتتاح می کندهم سفره محرومان می شودو در انتها سخنرانی شور انگیز از حقوق مسلم و اینکه روشن فکران نمی فهمند، احزاب غارتگرند. NGO ها جاسوس می باشد و دست آخر لیستی از دشمنان ملت ، این ها را دیگر می شود چشم بسته هم حدس زد، از سفرهای انجام شده و انجام نشده رئیس دولت نهم.گاهي آنقدر شعبد بازی مهیج می شود که حتی آقای کروبی هم از ورود به این عرصه خوش آیندی شود و مسیح علی نژاد جوان را نیز نتواند تحمل کند. احمدی نژاد مدل تکرار نشده تاریخ نیست به همانقدر که لنین در دوره ای از اطاعت بی چون و چرااز توده ها توسط رهبران کارگری حمایت کرد. و مخالفان را به اتهام انحراف آنارشیستی و سند یکالیتستی سرکوب کرد. و شورش معروف ( کرنشتاد) را با بی رحمی در هم شکست در دهه 1950 نیز با موج ( مک کارتی) در آمریکا به بهانه مبارزه با کمونیسم ریشه تعداد زیادی از انجمن ها، احزاب و جریان های چپ گرا زده شد و دولت در تقابل مستقیم با بخش اجتماعی قرار گرفت. اين گونه عملکرد حکایت از تز معروف « جامعه مديریت شده» است. که توسط بنیانگذاران مکتب فرانکفورت تئودور آدرنو و مارکس هوكهايمر در کتاب دیالکتیک روشن گری آمده است. در این نوع از حاکمیت دولت حوزه عمومی را در اختیار خود می گیرد بر آن کنترل کامل دارد و دائماً به دنبال تهیج افکار عمومی و ترغیب مردم است و آمال آن بسیج توده ای می باشد. جامعه مدنی از سه حوزه تفکیک شده حاکمیت، حوزه خصوصي و حوزه عمومی تشکیل می شود که اگر چه قابل تفکیک می باشد اما نمی توان آنها را جدا از یکدیگر و بدون تاثیر گذاری کلان بر هم تصور کرد. در مورد استقلال این سه حوزه نیز نمی توان مانند گرامشی مبالغه آمیز بحث کرد . زیرا این سه در یک رابطه تعاملی و تقابلی نسبت به یکدیگر قرار دارندهوكهايمر درمقاله ای که در دوران تبعید خود در ایالات متحده نوشت یک ویژگی منحصر به فرد برای دولت های اقتدار گرا در نظر گرفت که آن غوغا سالاری است که دولت با تمییز دادن خود از سایر بخش ها و منزه جلوه دادن آن از حوزه های دیگر جامعه مدنی خود را در مقابله مستقیم با حوزه عمومی قرار می دهد. او این دگربافی در درون جامعه را بزرگترین خطر اجتماعی تلقی مي کند. زیرا روبرو شدن دولت با بخشي از حوزه عمومي یعنی بخش محروم اجتماعی با سرکوب سایر بخش های حوزه های عمومی همراه می شود در نتیجه باعث می شود که یک طبقه اجتماعی جایگزین سایر طبقاتی شود که خواهان تعامل و تقابل اجتماعی با دولت و نیز خواهان گردش قدرت مي باشند گردد. در واقع باید گفت که یک طبقه اجتماعی به صورت طبقه متوسط کاذب در درون حوزه عمومی سازماندهی می گردد که این طبقه نیازمند رفاه اجتماعی با گرایشات عمده صنفی می باشد این طبقه محور پاسخ گیرنده و تعامل کننده با دولت قرار می گیرد که این زیر ساخت یک دولت فاشیستی می باشد. پاسخگویی جهت دار صنفی دولت در دوره ای که نهادی مدنی حذف گردیده اند. به صورت سلیقه ای و بدون هدف اجتماعی ترقی دهنده صورت ميگيرد . مسئله بعدی در چنین جامعه ا ي آن است که با نبودن حوزه نقد عمومی و حذف نهادی مدنی ، احزاب و روزنامه ها اذهان مردم پر می شود از ديالوگ دولت اقتدار گرا که حالا صاحب منصب غوغا سالاری نیز باشد. و جامعه مديريت شده انسانی بی پناه درمقابل قدرتی بزرگ می سازد. در چنین جوامعی وظیفه اصلی آن است که بجای اینکه بدنبال ترسیم نظام جانشین بهتری باشیم باید به نقد اساسی خود جامعه بپردازیم. انقلاب و تغییر هیچ گونه ضروت مادي و عینی نداردو طبعاً هدف انقلاب بازسازی ساخت سلطه بر شیوه دیگر نخواهد بود. به عنوان مثال محمد رضا پهلوی با انقلاب سفید واصلاحات ارضي بخش زیادی از جریان روشن فکری را در محیط تک صدایی و استبدادی حاشیه نشین كرد وطبقه حاشيه نشين راتقدیم شبه مدرنیسم کرد . که این طبقه جدید بود که حالا محور تعیین کنندگی در روابط بین دولت – ملت بود نه کل حوزه عمومی و دولت. انقلاب در چنین دولتهایی اتو پیاپی است و نتیجه بخش نیست. لذا عقل گرایی ، تقویت جامعه مدنی و باز تعریف دوباره از روابط دولت – ملت بر اساس حق انتخاب دولت از سوی مردم و امکان آزاد چرخش قدرت سیاسی و تفکیک قوا می تواند حدود زیادی از اندیشه دمکراسی محور را در جامعه باز تولید کند.
بالا^^