مهرداد بزرگ
جنبش دانشجویی به مثابه جنبشی اجتماعی، پدیدهای مدرن است و به کوششهای جمعی کمتر سازمانیافته دانشجویان به منظور پیشبرد نوعی دگرگونی و تغییر در جامعه یا تداوم وضعیتی تعریف میشود، که معمولاً در جوامع توسعه یافته و یا بعضاً در حال توسعه نمود مییابد.
نارضایتی دانشجویان از فقدان فضای باز آکادمیک، ساختارهای دیوانسالار، نظام آموزشی دستوری و عدم استقلال دانشگاه منجر به اعتراضهایی میشود که در ادامه راه خود از طریق ارتباطگیری با دیگر نیروهای فعال اجتماعی و جریانهای سیاسی به کل نظام سیاسی و اجتماعی کشور معترض میشود. به عنوان نمونه شورشهای دانشگاه برکلی در 1964 با اعتراض به محدودیتهای آزادی بیان در محیط دانشگاه آغاز و به مسئله هویت دانشگاه نوین و روابط آن با جامعه و جایگاه دانشجویان کشیده شد و در نهایت دانشجویان را نسبت به عدم استقلال دانشگاه در ارتباط با نظام سیاسی کشور معترض ساخت.
جنبش دانشجویی از حیث ساختار و نحوه سازماندهی به مثابه جنبشی اجتماعی از سلولهای نیمه خودمختار که بعضاً ایدئولوژیهای متفاوتی دارند، تشکیل شدهاست که عدم تمرکز و عدم پیروی از رهبری عالی مقام را ایجاب میکند. علاوه بر آن ویژگیهای نسلی را همچون شرایط سنی، عدم نیاز اقتصادی و دوری از محافظهکاری، که رادیکالیسم را به عنوان ویژگی بارز این جنبش نتیجه میدهد؛ باید مورد توجه قرار داد. اندیشههای رادیکالیستی در جنبش دانشجویی نقش مهمی ایفا میکند. رادیکالیسم نهفته در جنبش دانشجویی و نیروی انسانی که برای عمل اجتماعی از آن بهره میبرد، جنبش دانشجویی را کانون توجه بسیاری از روشنفکران و نظریهپردازان علوم اجتماعی قرار میدهد. به لحاظ تاریخی نیز حرکتهای اعتراضآمیز دانشجویان در کشورهای اروپایی و امریکا در دهه 1960 و بعد از آن سبب شد تا به این جنبش به عنوان یکی از نیروهای مهم ایجاد تحول در جامعه نگریسته شود. به این معنا جنبش دانشجویی نه تنها در برگیرنده انتقادهای روشنفکرانه، بلکه متضمن تغییر رادیکالی در ساخت دانشگاه و جامعه است.
ماهیت و مبانی شکلگیری جنبش دانشجویی، نشانگر این است که این جنبش به طور عام با خواستهها و اهداف دموکراتیک شکل میگیرد و به تعبیر احسان نراقی:" بخش عمدهای از خواستههای دانشجویان در اروپا در خصوص نظام آموزشی و ایجاد فضای دموکراتیک در دانشگاه بودهاست. نظام آموزشی عمدتاً نظامی آمرانه بودهاست..." با این حال تجربههای گذشته جنبش دانشجویی و به ویژه در کشورهای توسعه نیافته به جز موارد استثنایی چون کره جنوبی- که این جنبش توانست با سازماندهی اجتماعی و ارتباط نسلی درست به عنوان کارگزار اصلی گذار به دموکراسی عمل کند- نشان میدهد هر چه این جنبش از خواستگاه اولیه خود فاصله میگیرد و دامنه خواستهها و عمل خود را به عرصه جامعه میکشاند، عمدتاً به دلیل ضعف نظری و عدم سازماندهی اجتماعی در ارتباطگیری با دیگر نیروهای اجتماعی خصوصاً در جوامع در حال توسعه که جامعه مدنی در آنها یا شکل نگرفتهاست و یا بسیار ضعیف است، از سوی جامعه( به خصوص جوامع تودهوار) منزوی شده و به سمت ایدئولوژیهای غیردموکراتیک و جمعگرای چپ و در نتیجه انقلابیگری خیالی پیش میرود. از این رو دقت در علل بروز چنین انحرافی به نظر ضروری میرسد.
فقدان نهادهای مدنی قدرتمند و احزاب سازمانیافته در کشورهای توسعهنیافته، امکان انتقال مشکلات اجتماعی و حل بحران جامعه را از بین میبرد و بنا به سنت دورکهایمی این نوع جامعه، جامعهای تودهای است که زمینه پیدایش جنبشهای انقلابی را دارد. اعضای جامعه تودهای فاقد تعلق به گروههای مستقل، جماعتهای محلی، جمعیتها و انجمنهای آزاد و گروههای شغلیاند و ذرهگونگی فرد در نتیجه از دست دادن وابستگی گروهی و همبستگی اجتماعی، او را برای پذیرش ایدئولوژیهای جدیدی که جانشین همبستگی گروهی از دست رفته میشوند؛ آماده میکند و جنبش "جماعتی کاذب" ایجاد میکند. از این رو ضعف نظری جنبش دانشجویی که معمولاً چشمگیر است به طوری که بسیاری از اهداف اجتماعی و گسترده جنبش نه خوب تعریف و نه جزئیات آن به روشنی مشخص شدهاست و عدم سازماندهی برای پر کردن خلأ جامعه مدنی و در نهایت توسل حکومتها به خشونت در مقابله با جنبشهای اجتماعی، زمینه رشد گرایش به ایدئولوژیهای غیردموکراتیک و توتالیتری و عملکرد خشونتآمیز را در جنبش دانشجویی به وجود میآورد. در این صورت حتی اگر جنبش دانشجویی بتواند به عنوان کارگزار اصلی گذار منجر به فروپاشی نظام حاکم شود، ماحصل آن گذار به دموکراسی نخواهد بود.( مانند آنچه در انقلاب 57 ایران اتفاق افتاد)
در این بین باید در نظر داشتهباشیم که افول ایدئولوژیهای انقلابی و جمعگرا و فروپاشی بسیاری از حکومتهای توتالیتر و انزوای هر چه بیشتر حکومتهای توتالیتر باقیمانده در مناسبات بینالمللی سبب شد تا روشنفکری چپ انقلابی به تدریج نفوذ و سیطره خود را بر جنبش دانشجویی از دست بدهد و کارویژههای جنبش دانشجویی نیز تغییر کند. از این رو میتوان جنبش دانشجویی را( در صورت شکلگیری) بار دیگر- همچون کره جنوبی در مورد اول و کشورهای اروپایی و امریکا در مورد دوم که ذکر میشود- یکی از نیروهای مؤثر گذار به دموکراسی دانست که معمولاً دو نقش را در فرایند گذار به دموکراسی میتواند ایفا کند:
1- به عنوان نیروی محرک و یکی از کارگزاران فرایند گذار به دموکراسی 2- نیرویی مؤثر در جهت تحکیم و تثبیت دموکراسی
جنبش دانشجویی با گسترش حوزه عمومی زمینه گذار به دموکراسی را فراهم میکند و موجب تثبیت و تعمیق دموکراسی میشود. گسترش حوزه عمومی در حکومتهای توتالیتری که مجرای هر گونه اعتراضی را بر گروهها و اندیشههای آزاد و لیبرالی بستهاست، راه را برای مشارکت سیاسی هر چه بیشتر عامه مردم باز میکند و زمینهساز جنبشهای اجتماعی و گذار به دموکراسی از پایین( به وسیله نیروهای اجتماعی) میشود و در شرایط پس از گذار به شکلگیری نهادهای مدنی و مشروعیتیابی دموکراسی از راه تثبیت هنجارها و ساختارهای دموکراتیک کمک میکند. دکتر بشیریه در بحث پیرامون ساختار جنبش دانشجویی، میگوید:" به نظر میرسد جنبشهای دانشجویی متعلق به حوزه جامعه یعنی جامعه مدنی و عرصه عمومی باشند... کارویژه جنبشهای دانشجویی باید متنوعتر کردن حوزه سیاسی جامعه از طریق مباحثه دموکراتیک باشد."
همچنین هابرماس از مؤثرترین روشنفکران در تحلیل و شکلگیری جنبش دانشجویی آلمان در دهه 1960، هدف فوری اعتراضهای دانشجویی را سیاسی کردن حوزه عمومی میداند. به نظر هابرماس جنبش دانشجویی مشروعیت حاکمیت را در ضعیفترین نقاط به زیر سؤال میکشد. این جنبش مغلطههای ایدئولوژیک را بر ملا میسازد و تلاش برای سرگرمسازی و جلب توجه مردم از مسائل اساسی را نقد میکند. جنبش دانشجویی این بهانه را نمیپذیرد که تنها کارشناسان میتوانند درباره مسایل اقتصادی و سیاسی تصمیم بگیرند، بلکه در عوض هاله احترام ناشی از تخصصگرایی را از دستگاه تصمیمگیری میزداید و سیاستگذاری را در معرض مباحثه عمومی قرار میدهد. بدین شیوه جنبش دانشجویی، نظامی را که در پی رعیتپروری است و میخواهد خواستههای شهروندان را به حوزه صرفاً خصوصی محدود سازد، به مبارزه میطلبد. به طور خلاصه جنبش دانشجویی حوزه سیاستزدایی شده را از نو سیاسی میکند. هابرماس جنبش دانشجویی را یکی از مجاری مهم روشنگری سیاسی میداند و معتقد است دانشجویان میتوانند وظیفه مهم جبران سرکوب نظرات انتقادی به وسیله مطبوعات و احزاب سیاسی و حکومت را ایفا کنند.
از سویی دیگر جنبش دانشجویی به عنوان جنبشی اجتماعی، به نوعی شامل اعتراضهای "فرهنگ نسلی" است. از این رو میتواند به عنوان نیرویی اجتماعی با پیش کشیدن شیوههای اعتراضی جدید که به تعبیر هابرماس عامل موفقیت فعالیتهای این جنبش است و به شکل مسالمتآمیز، سمبولیک، شعارگونه و روانشناسانه طرح میشود؛( که به طور شاخص در نافرمانی مدنی دانشجویان در صف اول اعتراض به نظامهای توتالیتر کشورهای بلوک شرق همچون صربستان و اوکراین نمود یافت) خود را به عنوان نیروی محرک گذار به دموکراسی و در ارتباط با جریانهای سیاسی و نیروهای فعال جامعه مدنی، به عنوان یکی از کارگزاران گذار به دموکراسی مطرح کند.
جنبش دانشجویی در ایران
سابقه اعتراضهای دانشجویی در ایران به همان سالهای نخستین پس از تأسیس دانشگاه تهران در دوره رضا شاهی میرسد. اما این اعتراضها تنها در دورههای زمانی کوتاهی شکل جنبش مستقل و دموکراتیک( و در معنای عام عنوان جنبش دانشجویی) به خود گرفته است. که دلیل اصلی آن را شاید بتوان در نحوه شکلگیری نهاد دانشگاه در ایران جستجو کرد.
دانشگاه در ایران، از نخستین مظاهر مدرنیزاسیون رضا شاهی با هدف حل راز عقبماندگی از غرب توسط روشنفکران و نخبگان سیاسی به صورت برونزا و از بالا ساخته شد و هیچگاه فرصت نیافت تا خود را به صورت درونزا باز تعریف کند. از این رو ساختار، فضا و طرح آکادمی در ایران از آغاز از سوی نخبگان سیاسی و بعضاً روشنفکران به آن تزریق شد. از سویی دیگر جوانی نهاد دانشگاه و تعداد کم دانشجویان مانع از آن شد تا دانشگاهی مستقل و آزاد شکل گیرد. و هر چه جلوتر میآییم با شکلگیری احزاب در دوره پس از رضا شاه، اگر ولایت از نخبگان حکومتی گرفته شد، این ولایت به نخبگان حزبی سپرده شد و از این رو بیشتر اعتراضهای دانشجویی در این دوره( تا کودتای 32) از سوی احزاب خارج از دانشگاه به آن تزریق شدهاست و هیچ گاه در این دوره جنبش مستقل دانشجویی شکل نگرفتهاست.
پس از کودتای 32 نیز علیرغم تلاش دانشجویان برای سازماندهی اعتراضها از درون دانشگاه( ولی با اهدافی غیر دانشجویی) سرکوب گسترده حاکمیت که در آذر 32 و بهمن 40 به شکل بارز نمایانگر عدم تحمل حاکمیت است، آخرین راهها را بر شکلگیری جنبش دموکراتیک بست و منجر به گرایش دانشجویان به قوه قهریه و کور در تقابل با نظام شد. به طوری که در سالهای 40 دانشگاه کاملاً در محاق به سر برد و در آغاز دهه 50 مطالبات دموکراتیک حداقلی دهه 40 نیز از میان دانشجویان رخت بر بست. به طوری که در نظرسنجی سال 48 تنها 20 درصد از دانشجویان اولویت تغییر در نظام را به دموکراسی دادهاند و باقی افراد اولویت را به " برابری اقتصادی و توسعه" دادهاند. و قریب به 55 درصد دانشجویان اقدام مسلحانه را تنها راه مقابله با نظام عنوان کردهاند. در این سالها دانشگاه به محلی برای نیروگیری گروهها و سازمانهای مسلح( که عمدتاً به جز مواردی چون هیئتهای مؤتلفه از نحلههای دانشجویی شکل گرفته بودند) تبدیل شد.
از سویی عامل اساسی دیگری که در کنار آنچه گفته شد، قرار گرفت تا حرکتهای دانشجویی را به سیاهچالههای ایدئولوژیهای انقلابی و جمعگرای عوامانه دراندازد، شکاف میان دانشگاه به عنوان مظهر مدرن و جامعه تودهوار سنتی ایران است. این تعارض که از آغاز شکلگیری دانشگاه در ایران میان نهادهای سنتی همچون مکتبخانهها و حوزهها که مورد پذیرش عامه مردم بودند و نهاد مدرن دانشگاه به وجود آمد، به دلیل ماهیت متجدد نهاد دانشگاه و به تبع آن حرکتهای دانشجویی مانع از شکلگیری ارتباط معنادار میان دانشجویان و جامعه شد. به نظر ساموئل هانتینگتون:" [در کشورهای در حال توسعه] دانشجویان بیشتر از دیگران با جهان نوین و ملتهای پیشرفته غرب آشنایی دارند. در ذهن آنها دو شکاف بزرگ وجود دارد، یکی شکاف میان اصول نوین- برابری، عدالت، اشتراک اجتماعی و رفاه اقتصادی- و تحقق آنها در جامعهشان و دیگر شکاف میان اوضاع فعلی ملتهای پیشرفته جهان و اوضاع خودشان." از این رو شکاف میان سنت و مدرنیته در فقدان احزاب سازمانیافته در دهههای 40 و 50 که پل ارتباطی جنبش دانشجویی، جامعه و نخبگان سیاسی شوند، سبب سیطره هر چه بیشتر ایدئولوژیهای عوامگرایی چون مارکسیسم-لنینیسم بر فضای روشنفکری و حرکتهای دانشجویی شد. و اهداف حرکتهای دانشجویی را به فرومایهترین سنتهای بنیادگرای اسلامی تنزل داد. و علیرغم روشن شدن موتور انقلاب توسط گروههای دانشجویی، آن را در مسیر بنیادگرایی اسلامی قرار دهد تا پس از انقلاب هم نتوانند طرفی از آن بربندند و با انقلاب فرهنگی به مدت بیش از یک دهه فضای دانشگاه از هر گونه حرکتی تهی شد.
پس از انقلاب تنها در آغاز دهه هفتاد است که با طرح اندیشههای لیبرالیستی در فضای دانشگاه و باز شدن فضای فعالیت دانشجویی در نتیجه برخورد متساهلتر در پذیرش دانشجویان دگراندیش در مجموعه دفتر تحکیم وحدت و انجمنهای اسلامی وابسته به آن به عنوان تنها تشکل مجاز به فعالیت در دانشگاه که تا این زمان بیشتر در نقش بازوی حاکمیت در پیادهسازی اهداف ایدئولوژیک نظام ظاهر شدهبود، جنبش دانشجویی توانست فعالیت خود را بار دیگر سازمان دهد و نقش مؤثری در جنبش اصلاحات ایفا کند. با این حال در این سالها نیز عملکرد جنبش دانشجویی علیرغم بهرهمندی از گفتمان لیبرالتر و دموکراتیکتر به دلایل چندی که بخش اصلی آن به عدول از هویت جنبش دانشجویی به عنوان جنبشی اجتماعی و فعالیت بر اساس ساختاری شبهحزبی و غیرمستقل مربوط میشود، نتوانست در فرایند گذار به دموکراسی موفق عمل کند.
بار دیگر تأکید بر این نکته ضروری است که رفتارهای جمعی سیاسی به طور کلی به دو بخش تقسیم میشود: 1- جنبشهای اجتماعی که فعالیتهای کمتر سازمانیافته نیروهای اجتماعی را در بر میگیرد. 2- فرماسیونهی سیاسی سازمانیافته که فعالیتهای سیاسی سازمانیافته احزاب و گروههای سیاسی را در بر میگیرد. دکتر بشیریه در بحث پیرامون ساختار جنبش دانشجویی تأکید میکند که:" شأن نزول و کارویژه جنبشهای دانشجویی و احزاب سیاسی متفاوت است. احزاب سیاسی سازمانهایی هستند که برای به دست آوردن قدرت، میکوشند به هر شکل با کمرنگ کردن اصول ایدئولوژیک فرد و گروهها، طبقات مختلف را به خود جلب کنند. بنابراین احزاب متعلق به حوزه سیاستاند. در حالی که جنبشهای دانشجویی متعلق به جامعه یعنی جامعه مدنی و عرصه عمومیاند." از این رو عملکرد شبهحزبی دفتر تحکیم وحدت و نیروهای دانشجویی طرفدار آن( اکثریت دانشجویان) در این دوره کارویژه جنبش دانشجویی را به اشتباه از یک جنبش اجتماعی به فرماسیون سیاسی تبدیل کرد.
بر این عامل باید دوری از فضای دانشگاه و عدم ارتباط با حوزه عمومی حداقلی آن و در نتیجه عدم ارتباطگیری مؤثر میان رهبران جنبش با بدنه دانشجویی و بیتوجهی به ویژگی نسلی جنبش دانشجویی( در تضاد با ویژگی ایستای حزبی)، فقدان نهادهای دموکراتیک قدرتمند در جامعه، عدم پذیرش یک ایدئولوژی قدرتمند برای گذار به دموکراسی( ضعف نظری) و به ویژه سرکوب گسترده حاکمیت را که به شکل بارز در تیر 78 و خرداد 82 نمود یافت، افزود. که در نهایت استفاده ابزاری احزاب اصلاحطلب از جنبش دانشجویی در این سالها و ضعف و ناکارآمدی این احزاب در دفاع از دانشجویان در مقابل سرکوب حاکمیت و ضعف در پیشبرد اصلاحات درون نظام، سبب تجدید نظر جنبش دانشجویی و دفتر تحکیم وحدت به عنوان میراثدار اپوزیسیون دانشجویی از رویکرد حزبی و طرح شعار" گذر از خاتمی" و اعلام انسداد و بنبست سیاسی در حاکمیت شد. که نتیجه آن در شعار" دیدهبانی جامعه مدنی" و تحریم انتخابات تبلور یافت. در این دوره جنبش دانشجویی آگاهانه به این نتیجه رسید که از صندوقهای انتخاباتی لزوماً دموکراسی بیرون نمیآید.
دوری از قدرت، اگر چه حرکتهای دانشجویی را به لحاظ نیروی عملی ضعیف کرد، اما از چند لحاظ دارای اهمیت راهبردی است و فرصتهایی را پیش روی فعالان دانشجویی قرار میدهد:
1- هموارسازی راه برای شکلگیری جنبش دانشجویی مستقل بر بستر خواستههای دانشجویی: قریب به یک دهه تجربه جنبش دانشجویی برای تأثیرگذاری بر فضای سیاسی کشور و هزینههای سنگینی که در این سالها متحمل شدهاست. شاید بیش از آنچه در بحثهای نظری گفته شدهاست، علیرغم مسئولیتی که معمولاً در فقدان جامعه مدنی و احزاب سیاسی سازمانیافته برای تعریف و به ویژه پیشبرد اهداف کلان بر عهده این جنبش میگذارند؛ ناتوانی جنبش دانشجویی را در پیشبرد این اهداف خارج از بستر دانشگاه نشان میدهد. اگر زمانی جنبش دانشجویی بنبست اصلاحات از درون نظام را اعلام کرد، شاید امروز لازم باشد بنبست اصلاح از پایین را اعلام کند. از این رو ایجاد فضای دموکراتیک و آزاد در دانشگاه بیش و پیش از توهم تأثیر بر فضای سیاسی کشور و تغییر دموکراتیک در نظام سیاسی کشور اهمیت مییابد. و این امر مستلزم اعتراض به دیوانسالاری حاکم بر فضای مدیریتی و هیئتها و قوانین ناظر بر تشکلهای دانشجویی و تغییر در رویهها و اساسنامههای بروکراتیک حاکم بر تشکلها و فعالیتهای دانشجویی به صورت درونی و توسط خود دانشجویان است. طرح شعار استقلال دانشگاه از نظارتهای دولتی و واگذاری اداره دانشگاه به خود دانشگاهیان و نه اصحاب قدرت نیز در همین راستا باید صورت گیرد.
همچنین توجه به این نکته ضروری است که تحدید بیان و اندیشهی خارج از چارچوب ایدئولوژی پذیرفته شده حکومتیان و غیر همسو با آن، نه تنها حقی را از آکادمی- به مثابه مأمن طرح، تولید و بیان اندیشه- سلب کردهاست، بلکه آن را با بحرانهای جدی مواجه کردهاست. اخراج، تعلیق و زندانی کردن گسترده دانشجویان و اساتید دگراندیش و دگرباش را اگر در کنار ضعف نظام آموزشی دستوری، بسته و تئوکراتیک حاکم بر دانشگاهها قرار دهیم، متوجه دلیل و عمق بحران ضعف علمی و آکادمیک دانشگاهها میشویم. متأسفانه ترکتازی بنیادگرایان اسلامی در این سالها دانشگاه را از دانش و اندیشه تهی کردهاست و سودای تبدیل دانشگاه به ماشین تقریر اندیشههای حاکم را در سر میپروراند. و از این رو اعتراض به تحدید بیان و اندیشه و تغییر نظام آموزشی نه تنها حق دانشجویان است، بلکه راه برونرفت از بحران تهیمایگی امروزی دانشگاههاست.
2- گسترش حوزه عمومی: بنا به آنچه گفته شد لزوم گسترش حوزه عمومی در دانشگاه و در سطح جامعه برای گذار به دموکراسی به نظر بدیهی میآید. اما با آنکه در سالهای گذشته شاهد شکلگیری حوزه عمومی به صورت حداقلی آن بودیم، سرکوب گسترده حاکمیت این حوزه را هر چه بیشتر در محاق روزمرگی و بیمایگی فرو بردهاست. از این رو ترسزدایی از سیاسی شدن حوزه عمومی در دانشگاه با سمپاشیهای هر روزه حاکمیت از دیگر اهدافی است که کنشگران دانشجویی باید مدنظر قرار دهند تا با گسترش حوزه عمومی و سیاسی کردن آن بتوانند فضای نقد و تحول را در دانشگاه فراهم کنند.
3- بازگشت به ماهیت جنبش دانشجویی به مثابه جنبشی اجتماعی و نه حزب یا تشکیلات سیاسی: فضای استبدادی حاکم بر جوامع تحت سیطره حکومتهای توتالیتر، مانع از شکلگیری مناسب و مؤثر تشکیلات گسترده میشود و تلاش در این راه را در نطفه خفه میکند و تجربه شکست سازمانهای متشکل سیاسی در ایران گواه بر این مدعاست. از این رو، اصرار بر بازسازی جنبش دانشجویی با تشکلهای بروکراتیک موجود تنها به اتلاف عمر سیاسی- دانشجویی اعضای آن منتهی میشود و راه را بر سوء استفادههای حزبی باز میکند. جنبش دانشجویی باید هویت سیال و کمتر سازمانیافته خود را بازیابد، به ویژگیهای نسلی خود توجه کند و برای جلوگیری از هزینههای اضافی در فضای بسته حاکم بر دانشگاه، شیوههای اعتراضی نو به شکل مسالمتآمیز و بر پایه مقاومت مدنی را در میان بدنه خود به وجود آورد.
البته این به معنی انزوای جنبش دانشجویی از فضای خارج دانشگاه نیست، بلکه به معنی ارتباط همراه با استقلال جریان دانشجویی از احزاب و جریانهای سیاسی و برقراری پیوند با جنبشهای اجتماعی دیگر مانند جنبشهای سندیکالیستی، معلمان، دانشآموزان و به ویژه جنبش زنان به دلیل همپوشانی بدنه، اهداف و شیوههای عملکرد آن با جنبش دانشجویی است.
4- بازنگری به اهداف جنبش و انتخاب ایدئولوژی برای نیل به این اهداف: ضعف نظری در جنبش دانشجویی در سالهای اخیر بسیار مشهود بودهاست، که از دلایل آن سیاستزدایی حاکمیت از فضای دانشگاه است. شکلگیری هر جنبش اجتماعی بدون داشتن یک ایدئولوژی راهنمای عمل، در افتادن در دام عوامگرایی و بازنمایی سنتهای فرومایه را محتمل میکند. از این رو همگرایی و وحدت نظری بر بستر دموکراسیخواهی میان نیروهای دانشجویی و انتخاب ایدئولوژیای که در بر گیرنده مطالبات دموکراتیک و لیبرالی جنبش باشد، ضروری است.
بالا^^