كیهان و ماجراي چوپا
یکشنبه، 23 اردیبهشت 1386

احمد زیدآبادی

اي واي بر من! عجب غلطي كردم كه با كيهان در افتادم. پته‌ام را تمام و كمال روي آب ريخت. نوشت كه يك وقتي سردبير روزنامه مناطق آزاد بوده‌ام. پاك يادم رفته بود كه مرتكب چنين جنايتي شده‌ام.

نوشته بود كه عضو تحريريه خرداد و جامعه و شرق بوده‌ام. شرق را كه بوده‌ام، اما خرداد و جامعه چطور؟ خودم كه به ياد ندارم، لابد اخبار كيهان دقيقتر از حافظه من است.

نوشته بود از افشاگري مستند كيهان در باره كساني كه از دختر ديك چني كمك مالي گرفته‌اند، ترسيده ام.

همانطور كه كيهان پيش از اين هم نوشته بود، من قائل به ربط نيستم! مي‌پرسيد چرا؟ دليلش همين نوشته كيهان! من به مسئولان نظام توصيه كرده بودم كه نگذارند كيهان ويترين نظام باشد چون اين ويترين نه فقط براي هيچ خردمندي جذابيت ندارد، بلكه سبب انزجار مي‌شود و حالا كيهان اين مساله را به ترس من از افشاگري مستند خودش در باره كساني كه از دختر ديك چني كمك مالي گرفته‌اند، ربط داده است! برادران عزيز كيهان، آيا باز هم اصرار داريد كه بايد به ربط قائل بود؟

با اين حال حق با كيهان است. مگر غير از اين بوده است كه در اين هفده – هيجده سال اخير كيهان به شخصيت‌هايي جسارت كرده است كه از دختر چني كمك دريافت كرده‌اند؟ به هر حال اين همه چهره‌هاي مذهبي، دانشگاهي، وطن دوست و فرهيخته و اين همه اساتيد، دانشجويان، زنان، روزنامه نگاران، كارگران و فعالان اصلاح طلبي كه كيهان با قلم نرم و مودبانه خود آنان را در دو دهه گذشته مورد نوازش قرار داده است، لابد ريگي در كفش داشته و از دختر ديك چني سور و سات گرفته‌اند و گر نه كيهان كه دشمني بخصوصي با كسي ندارد!

كيهان اما به همين چيزها بسنده نكرده بلكه به قول خودش به "خال" هم زده است. كيهان افشاء كرده كه من يا به تعبير مودبانه كيهان "همان يارو" چند هفته قبل از نقطه چين (.....) "لب تاب" و دو هزار يورو گرفته كه در يك "نامه سرگشاده" فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران را بي‌فايده قلمداد كند.

واقعيتش اين است كه من از نقطه چين تا كنون چيزي دريافت نكرده‌ام، چون اساسا فكر نمي‌كنم كه نقطه چين توانايي دادن چيزي به آدم داشته باشد.

اما بدون آنكه نيازي به دستگيري و بازجويي باشد، در كمال صحت عقل و سلامت روان اعتراف و اقرار مي‌كنم كه يك لب تاب گرفته‌ام! چند دانشجوي ايراني خارج از كشور در مقابل مصاحبه‌اي ويدئويي كه براي سايت آنها انجام داده بودم و هم اكنون نيز بر روي سايت آنهاست، پاييز سال قبل يك لب تاب با مارك سوني برايم هديه آوردند.

اولا آنها نقطه چين نبودند، بلكه دانشجوي رشته‌ فني بودند و اساسا علاقه چنداني به سياست نداشتند. ثانيا چند هفته قبل نبود، بلكه چند ماه قبل بود، خيلي فبل‌تر از "نامه سرگشاده" مورد اشاره كيهان، ثالثا، كيهان از كجا خبر دارد؟

تا آنجا كه من مي‌دانم، بچه‌هاي كيهان هيچكدام با من رابطه‌اي ندارند كه بدانند من لب تاب دارم يا ندارم. پس اين خبر را كيهان از كجا آورده است؟

لابد اين هم از نوع همان اسناد قطعي و غير قابل انكار تاريخي است كه كيهان از آرشيو خود در آورده است. خب قبول، ولي چيزي كه نمي‌فهمم اين است كه چرا دو هزار يورو هم روي آن گذاشته است؟ ظاهرا از نظر كيهان، لب تاب به تنهايي قابلي نداشته و لازم بوده كه دو هزار يورو هم به آن اضافه شود تا به چشم آيد؟ آخر آدم بايد خيلي مفلس و ورشكسته باشد كه حاضر باشد براي يك لب تاب خود را به خطر اندازد و فعاليت‌هاي هسته‌اي كشورش را بي‌فايده قلمداد كند.

متاسفانه من يورويي دريافت نكردم و نمي‌دانم اشكال از كجاست؟ اشكال كه از كيهان نمي‌تواند باشد، چون افشاگري آن به قدري "مستند" و مثل هميشه "غير قابل انكار" است كه جاي چون چرا ندارد.

احتمال دارد كه آن دانشجويان محترم خيال داشته‌اند كه دو هزار يورو هم به من بدهند، اما منصرف شده‌اند و كيهان هم در جريان نيت آنها براي دادن يورو بوده، اما از انصرافشان اطلاع پيدا نكرده است.

شايد هم كهيان فكر كرده، حالا كه دروغ هزينه‌اي ندارد، دو هزار يورو هم قاطي ماجرا كنيم تا هم چيزهاي دريافتي قابلي پيدا كند و هم پاكي مالي و اخلاقي اين "يارو" كه گاهي لابد از روي حماقت و "ساده دلي" به چيزي پيله مي‌كند، زير سوال رود.

با اين حال من از كيهان گله دارم. آخر دو هزار يورو هم در اين روزگار پولي است كه آدم حاضر باشد براي آن نامه سرگشاده بنويسد؟ شما كه نوشتيد، خب مي‌نوشتيد 20 هزار يارو يا 200 هزار يورو. در اين موضوع هم لازم بود بخل بورزيد و ارزش مرا تا اين اندازه پايين بياوريد؟

اي بابا؟ اين هم مگر بحران لبنان و بن بست صلح خاورميانه است كه من هي برايش سناريو مي‌نويسم؟

به هر حال، برادران محترم كيهان مرا ببخشند كه خبط كردم و با كساني دهن به دهن گذاشتم كه از عهده‌شان بر نمي‌آيم.

من فقط از جمله‌اي كه آقاي سعدالله زارعي در سرمقاله هفته پيش كيهان به من نسبت داده بود، ناراحت بودم. به جاي آنكه خطاب به اين برادر محترم، تكذيب نامه‌اي ارسال كنم تا كيهان اگر آن را چاپ كرد در زيرش چند برابر اصل تكذيبيه تحت عنوان توضيح، حرف‌هاي نگفته و كارهاي نكرده ديگري هم به من نسبت دهد، آمدم حماقت كردم و آن مطلب را نوشتم و پشت بندش هم در دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران، توضيحات بيشتري در باره جعل خبر در كيهان دادم و اندكي فكر نكردم كه كيهان ممكن است، پته‌ام را روي آب بياندازد!

برادران كيهان، من به پيروزي قاطع و قطعي شما در هر دعوايي مثل اين، مقر و معترفم و در همينجا اعلام مي‌كنم كه حريف كسي چون شما در اين مقوله نمي‌شوم.

صادقانه عرض مي‌كنم كه اگر يادم به ماجراي "چوپا" ‌بود، هرگز با شما دهن به دهن نمي‌شدم. لابد مي‌پرسيد ماجراي چوپا چيست؟ برايتان مي‌گويم: سال اول راهنمايي در محله‌اي زندگي مي‌كردم كه فقر و فلاكت از سر و رويش مي‌باريد. در اين محله پسرك لندهور و پرزوري زندگي مي‌كرد به نام ماشو (مخفف ماشاءالله) اما به دليل آنكه اغلب اداي موتور سواري در مي‌آورد و صداي موتور سيكلت چوپا را از خود در مي‌كرد، به چوپا مشهور شده بود.

چوپا اغلب شب و روزش را در كوچه‌اي به سر مي‌برد كه راه اصلي ورود به شهر بود. او مدعي بود كه در كوچه مراقب ناموس مردم محله است تا غريبه‌اي از آن سوي شهر براي چشم چراني و ساير امور غير اخلاقي هوس ورود به محله را نكند.

از همين رو، هر غريبه‌اي كه پا به محله مي‌گذاشت چوپا به قدر و اندازه پررويي طرف حسابش را مي‌رسيد حتي اگر مرد بينوا، رهگذري بي‌آزار و آرام بود.

چوپا در عين حال، حداقل ادب را هم نداشت و احترام هيچكدام از مردان ميانسال و كهنسال محله را كه مردمي فوق‌العاده زحمتكش بودند، رعايت نمي‌كرد. از اين رو، ساكنان محل براي حفظ حرمت خود، متلك‌هايي را كه چوپا بارشان مي‌كرد، ناديده مي‌گرفتند و با سكوت يا خنده خود را از آزار زباني و عملي او در امان مي‌داشتند.

چوپا اما يك عادت بسيار زشت ديگر هم داشت. او معمولا ترجيح مي‌داد كه در كوچه ادرار كند و مثانه‌اش هم به اندازه‌اي ظرفيت داشت كه عملا بخش بزرگي از كوچه را آبپاشي مي‌كرد.

شايد خارج از ادب و نزاكت باشد كه بگويم چوپا معمولا به هنگام ادرار كردن راه مي‌رفت و هيچ گوشه‌اي از كوچه از جمله در و ديوار مردم را از هنر شگرفش بي‌نصيب نمي‌گذاشت.

واضح است كه اين كارش بر مردم محروم و بي‌بضاعت محله كه چندان هم اهل بهداشت نبودند، گران مي‌آمد، اما هر وقت كسي مي‌رفت به وي تذكر دهد چند خانواده كولي كه در محل زندگي مي‌كردند از پشت چوپا در مي‌آمدند و به عنوان اينكه حافظ ناموس محله است، نمي‌گذاشتند كسي مزاحمش شود.

كولي‌ها هم البته نحوه ادرار كردن چوپا را نمي‌پسنديدند، اما با توجه به سطح نظافت خودشان، اين كار را آنقدر مهم نمي‌دانستند كه لازم باشد بر سر آن با چوپا در افتاد.

اين بود كه چوپا شده بود نماد و سمبل محله ما و تقريبا همه نيز در مقابل اين واقعيت تسليم شده بودند.

من اما در آن دوره بچه مسجدي پر و پا قرصي بودم و در واقع به قول احمد بن بلا ستون مسجد صاحب الزمان محسوب مي‌شدم.

در آن ايام چند روحاني به شهر ما تبعيد شده بودند و چون مسجد صاحب‌الزمان پايگاه انقلابيون شهر بود، در آنجا وعظ‌هاي آتشين مي‌كردند و بخصوص بر اينكه بايد در مقابل زورگويي و بي‌عدالتي قيام كرد، تاكيد ويژه داشتند.

نمي خواهم نام آن روحانيون را كه الان بلند آوازه شده‌اند، ذكر كنم، اما من كه حدود يازده سالم بود، پاي منبر آنها، آنچنان تحت تاثير سخنانشان قرار گرفتم كه عزم خود را جزم كردم با چوپا برخورد كنم هر چند كه برايم عواقبي در پي داشته باشد.

از اين رو، يك روز كه احساس قدرت دروني و روحي بسياري مي‌كردم، راست رفتم سراغ چوپا و گفتم اين چه طرز ادرار كردن است؟ تمام كوچه را كه تونجس مي‌كني!

نمي‌دانم سخنم تمام شده بود يا نه كه چوپا من نحيف آفتاب سوخته را نقش زمين كرد و آنچه فحش آب نكشيده در اين دنيا يافت مي‌شود در مقابل ديگران نثارم نمود. تا اينجايش را البته پيش بيني كرده بودم، اما آنچه را كه پيش بيني نكرده بودم اين بود كه چوپا قصد كرد با سر و رو و هيكل من همان كاري را كند كه با كوچه و در و ديوار مردم مي‌كرد. اين بود كه به جاي درگير شدن با او خواري و خفت فرار را بر قرار ترجيح دادم به اين اميد كه شكايتش را نزد اهل محله ببرم.

اهل محله اما هر كه شكايتم را شنيد، گفت: دندت نرم و چشمت كور! حقته! تا باشه تو ديگه با آدمي مثل چوپا دهن به دهن نشي!

پس از آن ديگر در كوچه چوپا پا نگذاشتم و براي رفتن به شهر از كوچه پس كوچه‌هايي مي‌رفتم كه طول مسير را چند برابر مي‌كرد ولي آدم با چوپا روبرو نمي‌شد.

اگر اين ماجرا يادم مانده بود، غلط مي‌كردم كه سر به سر كيهان بگذارم.

منبع:روز

بالا^^