فاطمه حقيقت جو
چرا امريکا به نامه ام جواب نميدهد؟ اين پرسشي است که اين روزها ذهن احمدي نژاد و مشاورانش را بيش از هر موضوع ديگري مشغول کرده است. هر چند احمد جنتي با توضيح اينکه امريکا حرفي براي پاسخ دادن ندارد، کوشيد از دغدغه هاي رئيس جمهور و اطرافيانش بکاهد و با دميدن روحي قدسي بر آن اجازه اعتراض را از مخالفان هميشگي هرگونه رابطه با امريکا سلب کند، ولي واقعيت اين است که امريکا اتخاذ هر تاکتيکي را متناسب به نوع تاثيري که بر سرنوشت استراتژي بلند مدت اش در مواجه با ايران مي گذارد تنظيم مي کند. بدين معني که به همان ميزان که چين و روسيه بخاطر منافع کلان اقتصادي که تاکنون از رابطه اقتصادي با ايران برده و مي برند و حاضر نيستند اين منفعت را با همسويي با امريکا از دست بدهند، امريکا نيز با پرهيز از اتخاذ سياستي که به حل مسالمت اميز پرونده منجر شود، مي کوشد راهي را برگزيند که به تسليم شدن چين و روسيه و امکان وارد کردن ضربه اي اساسي به ايران منتهي شود، تا منافع کلان خود را در خاورميانه حفظ و توسعه دهد.
پرواضح است که امريکا در مواجه با اين نامه اگرچه آن را فاقد عرف ديپلماتيک و نامفهوم مي داند ولي نيم نگاهي به اهداف احمدي نژاد در نگارش و ارسال اين نامه دارد، لذا مي کوشد به گونه اي رفتار کند که رئيس جمهور ايران را از دستيابي به اهدافش محروم سازد. اگر بوش هدف نامه احمدي نژاد را موارد زير فرض کند:
1- پيشگيري از حمله نظامي آمريکابه تاسيسات هسته اي و نظامي؛
2- پيشگيري از برخورد احتمالي شوراي امنيت با ايران از طريق تاثير گذاري بر افکار عمومي؛
3- گشودن باب مذاکره براي حل بحران هسته اي و بحران مشروعيت در داخل و خارج کشور؛
طبيعي است که در اين تخاصم دو طرفه به جاي ورود از باب دوستي بکوشد آثار احتمالي ارسال اين نامه را به حداقل برساند، هرچند اين نامه به علت نوع نگارش و مورد توجه قراردادن موضوعات فرعي با يک رويکرد تهاجمي، تاثير چنداني بر افکار عمومي نداشته است. چراکه به همان ميزان که احمدي نژاد در پاسخ به دانشجويان اش رودرروي تناقض هاي بي شمار در گفتار وکردار امريکايي ها قرار گرفته است، مردم امريکا و ديگر نقاط جهان نيز با قياس رفتار حاکمان ايران و امريکا با شهروندانشان، نمي توانند جانب ايران را گرفته و به نقد بوش در اتخاذ سياست تخاصمي عليه ايران بپردازند.
احمدي نژاد غافل از اين واقعيت است که در دنياي امروز رسانه ها بيشترين نقش را در شکل دادن افکار عمومي برخورداراند و رسانه هاي نحيف شده توسط حکومت ايران، در اين رقابت، قادر به ادامه حيات نيستند. شايد با پخش اخبار و تحليل هاي مکرر صدا و سيما، مردم ايران با فجايع غير انساني رخ داده در زندان ابوغريب پي برده باشند و امروزه با زندان ابوغريب بيش از نام زندان اوين، رجايي شهر و دهها زندان مخفي و آشکار ديگر در ايران آشنا باشند. ولي مطمئنا گستره اثر گذاري صدا و سيما هرگز نتوانسته است مرزهاي ايران را درشکند، حال آنکه شبکه هاي رسانه اي قدرتمند امريکا و متحدان اش توانسته اند، با بازتاب به موقع و گسترده موارد متعدد نقض حقوق بشر در ايران، حاکمان ايران را به مثابه زندانبانان و جانيان قرون وسطي به جهانيان معرفي کنند، بطوريکه امروزه ايران در رديف کشورهايي که به سبک و سياق ديکتاتوري اداره ميشود در جهان شناخته شده است.
از سوي ديگر احمدي نژاد و آمران نگارش اين نامه، در حالي انتظار دريافت چراغ سبز از سوي کسيکه 27 سال آن را شيطان بزرگ خوانده اند و در هر ميتينگ و تظاهراتي شعار مرگ بر او سر داده اند که خودشان به هيچ نامه اي از سوي مجامع بين المللي و شخصيت هاي سياسي و فرهنگي داخلي براي رعايت حقوق بشر پاسخ نداده اند. بد نيست آقاي احمدي نژاد از خود سوال کنند مگر نامه کوفي عنان براي آزادي اکبر گنجي را پاسخ گفته اند که امروز خواهان احترام متقابل به نامه شان هستند؟ مگر به نامه اتحاديه هاي کارگري دنيا و فعالان ايراني براي آزادي منصور اصانلو پاسخ داده اند؟ آيا حاضرند به نامه صدها شخصيت سياسي و فرهنگي براي آزادي دکتر رامين جهانبگلو پاسخ دهند؟
بي ترديد چنانچه اين روزها آنها پاسخي نيز دريافت کنند، اين پاسخ متناسب با انتظار حاکمان ايران نيست. چراکه لحن نامه در تداوم مشي تهاجمي حاکمان ايران است و اين عمق کج فهمي است که کسي انتظار داشته باشد در يک رويارويي خصمانه، طرفي که توپ و ميدان را در اختيار دارد به غضبي، توپ را واگذار کند. در اين وضعيت جبهه گيري و تشديد قواي تهاجمي براي عقب نشاندن مهاجم، تنها تاکتيکي است که به کار مي رود و اگر شاهديم که امريکا اين روزها به پکيچ تشويقي اروپا اصرار مي ورزد با اطمينان از رد آن توسط ايران و فرصتي براي عقب نشاندن چين و روسيه است، نه اتخاذ سياست نرمش در قبال ايران.
به باور نگارنده اين نامه در همين فضا نيز مي توانست تاثير گذار باشد اگر:
1- مطابق با عرف ديپلماتيک تنظيم مي شد؛
2- کوتاه، سنجيده و با نگاه به حل بحران نوشته مي شد؛
3- منعطف کننده لحن تهاجمي رئيس جمهور در سخنراني هاي متعدد مي بود؛
4- چهره ايران را نزد جهانيان اصلاح مي کرد.
و هنوز مي توان با اتخاذ تاکتيک هاي ديگر و برقراري ارتباط ديپلماتيک با چهره هاي معتدل و اثرگذار امريکايي و غير امريکايي و پرهيز از سياست تهاجمي در گفتارو رفتار ، ايران را از ورود به بحراني فرساينده نجات داد.
منبع : روز
بالا^^