داوري خدا و تاريخ
پنج‌شنبه، 18 اسفند 1384

احمد زیدآبادی
توني بلر نخست وزير بريتانيا به علت اينكه گفته است خداوند در باره تصميم او براي شركت در حمله نظامي به عراق قضاوت خواهد كرد، مورد انتقاد شديد مخالفانش قرار گرفته است.

پيش از اين، خانم كاندوليزا رايس نيز به سبب آنكه گفته بود تاريخ درباره درستي حمله آمريكا به عراق داوري خواهد كرد، از سوي مخالفانش هدف حمله قرار گرفته بود.

حرف مخالفان بلر و رايس اين است كه يك اقدام پرهزينه سياسي يا نظامي را بايد بر اساس پيامدها و نتايج كاملا عيني و مشخص آن توجيه كرد و اگر جز اين باشد هر رهبر سياسي ماجراجو و احمقي مي‌تواند با حوالت دادن نتايج اقدام‌هاي خود به خداوند و يا تاريخ، به هر كار مخاطره‌آميز و خوفناكي دست زند و از پاسخگويي هم فرار كند.

در ابتداي امر به نظر مي‌رسد كه استدلال مخالفان رايس و بخصوص بلر بسيار قوي و مستحكم است، زيرا در دنياي سكولار فعلي، بسياري از شهروندان اروپايي يا به خداوند اعتقاد ندارند و يا اگر هم اعتقاد داشته باشند، قضاوت او را كه قاعدتا پس از مرگ آدميان، روشن و برملا مي‌شود، صرفا رسيدگي به نيات انسان‌ها به منظور مجازات يا پاداش آنها مي‌دانند و اين هم مساله‌آي نيست به حل اختلاف امروز افراد بر سر درستي يا نادرستي يك اقدام كمكي كند.

البته اگر بلر با استناد به قضاوت خداوند، خواسته است "نيت خير" خود را از شركت بريتانيا در حمله به عراق براي شهروندان مذهبي كشور خود ثابت كند، انتقادي متوجه او نيست، اما اگر هدف او از تكيه بر داوري خدا، گريز از توضيح عواقب عيني جنگ عراق باشد، عقل سليم راهي براي تبرئه او باز نمي‌گذارد.

در اين ميان اما، تكيه رايس بر قضاوت تاريخ، اگر منظور او از تاريخ پديده‌اي انتزاعي و داراي شعور باشد، به همان اندازه استناد بلر به خداوند و يا حتي بيشتر از آن، محل ايراد و اشكال است، اما درعين حال، مي‌توان مفهومي از داوري تاريخ عرضه كرد كه راه را بر امكان تبرئه خانم رايس بگشايد.

تاريخ را مي‌توان جمع‌بندي عقلاي جوامع و تجربه انباشت شده و داوري نهايي آنها از يك رويداد نيز تعريف كرد. در اين صورت قضاوت چنين تاريخي هم امري معقول و منطقي به نظر مي‌رسد. امروزه جوامع در باره عملكرد پيشينيان خود داوري مي‌كنند و همين داوري را مي‌توان قضاوت تاريخ معرفي كرد.

قضاوت تاريخ در باره يك رويداد را اما نبايد به آينده‌اي دور و دست‌نايافتني موكول كرد چرا كه در اين صورت تصميم‌گيران مي‌توانند از زير بار مسئوليت نتايج كوتاه مدت و ميان مدت اقدام‌هاي خود شانه خالي كنند.

بدين لحاظ اگر خانم رايس مي‌گفت كه نتايج مثبت جنگ عراق در آينده‌اي نه چندان دور بر همه ما پديدار خواهد شد، پس فعلا صبر پيشه كنيد و در قضاوت شتاب نورزيد، معقول‌تر به نظر مي‌رسيد.

با اين همه، مخالفان بلر و بويژه رايس هم نمي‌توانند خود را به طور كامل حق بجانب بدانند، زيرا در شرايط انساني، گاه بخصوص سياستمداران در برابر انتخاب‌هايي قرار مي‌گيرند كه بر اساس برآوردهاي منطقي ممكن است آنها نتايج زيانباري در برداشته باشند، اما در بلند مدت از زيان‌هاي هنگفت ديگري جلوگيري كنند.
اگر قرار باشد يك دولتمرد همواره اقدام‌هاي خود را بر اساس نتايج فوري و عيني آنها استوار كند، در آن صورت چگونه خواهد توانست در مورد بحران‌هايي كه مقابله با آنها در كوتاه مدت پرهزينه است اما در بلند مدت مانع بروز فاجعه خواهد شد، تصميم بگيرد؟

براي نمونه، امروزه همه به كشورهاي اروپايي انتقاد مي‌كنند كه چرا در مقابل رژيم هيتلر كوتاه آمدند و به آن فرصت دادند كه جنگ جهاني خانمان‌سوزي را بر جهان تحميل كند؟

آيا اگر بريتانيا و فرانسه، پيش از آغاز جنگ توسط هيتلر به آلمان حمله مي‌كردند، و با جان خريدن تلفات اوليه چنين جنگي مانع بروز جنگ جهاني مي‌شدند، از سوي منتقدان امروز جنگ عراق متهم به انجام جنايت عليه آلمان نمي‌شدند؟

در باره جنگ عراق هم مي‌توان با انگشت گذاشتن بر كشتارهاي روزانه‌اي كه در اين كشور جريان دارد، بوش و بلر را مسبب اين وضع دانست، اما اگر فرض بگيريم كه صدام حسين همچنان بر اريكه قدرت در عراق باقي مي‌ماند و با مشت آهنين به سركوب 70 درصد جمعيتي كه تا سرحد مرگ از او نفرت داشتند، ادامه مي‌داد، در صورت مرگ ناگهاني او در عراق چه اتفاقي مي‌افتاد؟

كاملا منطقي است كه فكر كنيم در مناسبات رو به شتاب جهاني شدن، رژيم جبار صدام حسين امكان بقاي بلند مدت نداشت و پس از مرگ صدام و يا انجام كودتايي عليه او شيرازه رژيم بعث از هم مي‌پاشيد.

اينك با توجه به برملا شدن اختلاف‌ها دامنه‌داري كه بين گروههاي قومي و مذهبي عراق وجود دارد، آيا مرگ صدام نمي‌توانست اين كشور را در جهنمي از يك جنگ خونين داخلي فرو ببرد؟ و در آن صورت كدام ارتش بين‌المللي بود كه علاقه‌اي به مداخله در چنين جنگ خونيني داشته باشد؟

به گمان من، اگر چنين فاجعه‌اي در عراق رخ مي‌داد، جامعه جهاني به تماشاي آن مي‌نشست، همچنانكه به تماشاي بحران روندا و بروندي نشست، بحراني كه در آن دو گروه قومي توتسي و هوتو بيش از نيم ميليون آدم بيگناه را به فجيعترين وضع كشتند و اجسادشان را به آب رودخانه دادند تا با خود به درياچه ويكتوريا ببرد و اين درياچه را از انبوه جسد بي‌گناهان بيالايد.

ما هنوز جامعه بين‌المللي را به دليل اينكه چرا براي جلوگيري از وقوع اين تراژدي هولناك انساني دخالت نكرد، محكوم مي‌كنيم، اما براي من كاملا روشن است كه اگر اين دخالت صورت گرفته بود، امروزه در سراسر محافل منتقد نظام جهاني، كشورهاي گسيل كننده نيرو به انجام توطئه براي غارت منابع آن بخش آفريقا كه نمي‌دانيم چيست، متهم مي‌شدند.

عجبا كه همه ما سرشار از تناقض هستيم!

بالا^^